زن و مرد ايشان راه ميرود به قدر مرتبه صد و دو صد كس از رعاياى آنجا كه خود را مرهون كردهاند يا پدر و مادر ايشانرا فروخته يا شاه از جمله رعايا بايشان بخشيده باشد سروپابرهنه بدستورى كه شتر را قطار كنند در عقب خود انداخته راه روند و به همين سبب و جهت بزرگى ايشان متفاوت مىشود و اين پادشاه چون شنيده كه در هندوستان بمردم ايران خطاب ميدهند اگرچه در ولايت و منصب و خدمتى كه قابل خطاب باشد نيست نهايت از راه كرم مضايقه در خطاب نكرده بجمعى از مردم ايران خطاب چندى كه از مردم هندوستان شنيده باضافه خطاب خويش داده است از آن جمله سيد بيچاره [ اى ] شيرازى كه سابقا بامر تجارت قيام مىنموده و ماحصلى كه با نقد هستى سودا نمود داشته بدستيارى دلال قضا يك جا با خريدار تقدير سودا كرده در بساط روزگار آن نقد را بمدد كارى كهنه حريف دوران عيار چون عمر خويش بمهرهبازى ليل و نهار به داو « 1 » زده از حيرت و سرگردانى از ورود سوار دو اسبه محنت و الم فرزين عقلش از رفتار مانده و در بساط شطرنج زمانه در فيل - بند حيرت مات گشته و نراد تقدير از بىخانهگى « 2 » به شش در غربتش انداخته و از بس جام مرارت از دست ساقى دوران كشيده و زهر هلاهل بدل بادهء مرام بكام تمنا چشيده نشاء كوكنار و افيون را مدام مانند رطوبت غريزى مادة الحيات خود گردانيده و كيسه نقد عمر را در هرزه خرجى « 3 » به آخر رسانيده در انولايت مانده و شاه اقليم بىمملكتى او را از جمله امرا و اركان دولت خويش ساخته و در عوض تيول و انعام و مقررى و منصب بخطاب او را سزاوار خانىاش نواخته است و از حسرت ترياك چون لاله صد داغ بر دل صد چاكش گذاشته .
نظم
چو خشخاش از پى تحصيل ترياك * كشيده صد الف بر سينه چاك
و از آرزوى نعلين پائى قدمش بر سر راه مطلب ابلهوار است و رهن ارزندهاش كه
هامش
( 1 ) - داو به معنى زياده كردن خصل قمار . ( فرهنگ لغات ادبى . اديب طوسى )
( 2 ) - در متن خطى « بيخامگى » آمده است كه به بىخانهگى تصحيح گرديد .
( 3 ) - ما امروز ولخرجى مىگوئيم .