آن روز شاه عملى « 1 » كرده بر تخت عاريه بىپايه سلطنتش بنشانند و دست فرمانرواى لفظى او را دراز كرده شاه اصلى در آن روز از خانه برنيامده پا بدامن خود پيچيده در كنجى منزوى شود و اكثر از مردم آن شهر بر شاه عملى جمعيت كرده سر باطاعت و انقياد او گذارند و بمراتب عيش و بزرگى معمول آنولايت و سرانجام آن حسب المقدور پردازند و بدستور متعارف قدرى شاه نامشخص را بر كنمى و قدرى بر فيل و برخى بر ناو نشانيده از شهر بيرون آورده به جائى كه در خارج شهر به جهت او تعيين كردهاند و از آنجا به بتخانهاى كه ميخواهند ميروند و بعد از سجده و عبادت و استرضا از اصنام مردم خود را جمع كرده پاره ديوان و داد و دهش كرده بعد از آن حكم بتاراج و خرابى بعضى از زراعت شلتوك « 2 » كه در جنب انموضع شده نموده بعد از پارهء حركات لغو با جمعيت رو به شهر ميگذارد و از طرف شهر جمعى كه داخل سپاه شاهاند برابر آمده پارهء فرياد و فغان كرده تهديد به يكديگر ميدهند و چون آفتاب از اوج عزت رو به نشيب گذاشت جرم اختر منكسف دولت شاه پيزرى « 3 » مقارنه با زحل بىنام و نشانى نموده رو بحضيض زوال گذاشته فرار بر قرار اختيار مىكند و فتح و نصرت بپادشاه و سكنهء شهر قرار ميگيرد و قليلى اخراجات و خسارتى كه در آن روز شده شاه مرحمت فرموده و از سركار عوض محض شفقت و احسان مينمايد و آن مرد را به زبان خود بننك « 4 » يعنى شاه جنگلى ميگويند « ويل لمن كفره نمرود « 5 » »
و ديگر از جمله اعياش ايشان
آنست كه چون ابتداء اسد شود در انولايت بارش بسيار مىشود و چند رود عظيم نيز كه از طرف ختا مىآيد از آنشهر جارى و متصل به دريا ميگردد
هامش
( 1 ) - ر ك به تعليقات شمارهء 64
( 2 ) - يكى از اعياد مهم كامبوج( Khmer )كه در سيام نيز رواج يافت جشن سوزاندن شالى بود كه آن را نذر بودا ميكردند . سوزاندن شالى هنوز در كامبوج و سيام معمول است و اين مراسم در ماه هفتم تقويم سيامى ( تقريبا ماه نوامبر ) يعنى موقعى كه برنج ميرسد برگزار مىشود .
( 3 ) - ظاهرا مؤلف سفينه اين كلمه را مترادف با « كلوش »( Kolush )به كار برده است كه در گيلكى بمعنى ساقه برنج چيده شده و خشك شده مىباشد . ( فرهنگ گيلكى - ستوده )
( 4 ) - در متن « ريدنوك » نوشته شده است كه به « بننك »( Bannok )كه در زبان سيامى بمعنى « روستائى » مىباشد تصحيح گرديد لالوبر مينويسد كه شاه مجازى را « اوك يا كائو »( Okyakao )يا « امير برنج » مينامند . ( كتاب ياد شده . جلد اول - ص 57 )
( 5 ) - كذا فى الاصل