تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينه سليمانى ( سفرنامه سفير ايران به سيام ) ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
قوه عاقله تزلزل در اركان اعتقاداتش انداخته رسوخ اعتقاد و بغضى كه لازمه كفر و ايمان است از خود برداشته و بر خلاف همه پادشاهان و زمين‌داران زيربادات بفكر خودسازى « 1 » و نام و نشان و وضع و خانه و سامان افتاده رغبت بتحقيق احوالات پادشاهان ربع مسكون و طريق سلوك و دستور و قواعد ايشان دارد و بعد از زحمت بسيار بفكر خودسازى افتاده و صور پادشاهان و وضع و مجلس ايشان از هر جا تحصيل كرده مشاهده نموده است و چون ملاحظه صور صفحهء كه مصور قضا بقلم تقدير بمضمون « و صوركم فاحسن صوركم » « 2 » چهره‌پردازى كرده صورت مجلس خاقان خلد آشيان صاحبقران را نموده و استماع آداب و اطوار ايران مىكند چنانچه لازمهء قوت مميزه بشريست به اين معنى ادراك نموده كه پادشاهى و عظمت و دستور سلطنت منحصر به ايران است لهذا در لباس يكرنگ شده خلع وضع خود نموده بطور ايران شروع بپوشش و لباس مانند قباى چكن « 3 » و شروال « 4 » و پيراهن و چاقشور « 5 » و كفش مينمايد و چون عرض يراقها « 6 » ميكنند ميگويد كه جمدر « 7 » مانند نردبانست يراق لايق كمر خنجر كه بساخت ايرانست نموده و بنابر گرانى سر از پوشش منديل پيچيده ميگويد :
هامش
( 1 ) - بمعنى ظاهر خود آراستن ( غياث اللغات ) ( 2 ) - در نسخه خطى « و يصوركم » آمده است كه به صورت بالا تصحيح گرديد . ماخوذ است از آيه 64 سوره 40 ( المؤمن ) ( 3 ) - در نسخه اصلى « چكين » آمده است كه به « چكن » تصحيح گرديد . قباى چكن : قبائى كه آن را زركش‌دوزى و بخيه‌دوزى كرده باشند ( برهان قاطع . معين ) ( 4 ) - كذا فى الاصل . شروال معرب كلمه فارسى « شلوار » است ( دزى : فرهنگ البسه مسلمانان . ترجمه هروى انتشارات دانشگاه تهران . 1345 ) ( 5 ) - چاقشور . ر ك به تعليقات شماره 54 ( 6 ) - يراق : لغت تركى بمعنى اسلحه و آلات جنگ . ( 7 ) - در نسخه خطى « جندر » آمده است كه به « جمدر » تصحيح گرديد . « جمدر » بر وزن خنجر سلاحى است كه آن را در هندوستان كتار( Katar )گويند و اصل آن « جنب‌در » است يعنى « پهلو شكاف » . ( برهان قاطع معين ) . كتار داراى تيغه دودمه پهن و مستقيم است و در دو طرف بازو امتداد مييابد و دو دسته را ميله‌اى بهم متصل ميسازد كه بوسيله آن جمدر را بدست ميگيرند . از اينرو تشبيه جمدر به نردبان بىتناسب نميباشد .
سفينه سليمانى ( سفرنامه سفير ايران به سيام ) ( فارسى ) — صفحة 97 | محمد ربيع بن محمد ابراهيم / عباس فاروقى