بس بلاهاى محبّت آشكار * عرض كردم بر شما چون زهر مار
چند قوم آن جايگه بگريختند * خويش اندر چاهها آويختند
متّفق از چه شديد آن جايگاه * كه نرفتيد از پى جاى و پناه
پردهء قربت نمودمتان دگر * بازگرديدند قومى بىخبر
آن سكونتان از چه بود ، آنجا شما * كه نمىگشتيد مانند سما
پس نمودم آن حجاب سهمناك * همچو احسانهاى برّ صافى و پاك
قوم ديگر بى خود و حيران شدند * از خود و از حسّ خود پنهان شدند
چون باستاديد آن دم اى گروه * كه نجنبيديد از جا همچو كوه
پس نمودم پردهء عزّت چو روز * پيش آن برخاستيد ، اى جمله سوز
دهشت و فكر و تحيّر داشتيد * گرچه تخم مهر در جان كاشتيد
پيشباز روى غيرت آمدم * دستگير فكر و حيرت آمدم
آمدم اينك چه مىخواهيد هان * كه نبرديد « 1 » آن ثمرهاى جهان
جمله گفتند آن زمان در روى من * كه بُدند آزاد اندر كوى من
كه نمىخواهيم جز تو اى همه * چون تو هستى ، چيست دنيا و رمه
ما نمىخواهيم جز تو اى ودود * زان نياورديم بر آفل سجود
زانكه روى تو مراد جان ماست * مهر عشقت بر دل بريان ماست
باز گفتمشان كه اى افتادگان * نيست آسان اين طريق بندگان
آمدن در معرض رنج و بلا * نيست كار هر فقير و هر گدا
اندرين « 2 » ميدان قدم در مىنهيد * كه شده چندين هزاران كس شهيد
هست عالمهاى تنگ و ناپديد * كه بجز من آن بيابان كس نديد
پيشتر از بابتان شد بىعدد * لمعهء نور ازل سوى ابد
مبتلا گشتند در دشت بلا * كس نشد قايم به غير از علم ما
هركه او شد عالم اسرار ما * ديد چشمش عاقبت ديدار ما
غير جان انبيا و اوليا * كس نشد در پيش شمشير بلا
هامش
( 1 ) . س : ببرديد .
( 2 ) . س : اندر آن .