تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
بس بلاهاى محبّت آشكار * عرض كردم بر شما چون زهر مار چند قوم آن جايگه بگريختند * خويش اندر چاهها آويختند متّفق از چه شديد آن جايگاه * كه نرفتيد از پى جاى و پناه پردهء قربت نمودمتان دگر * بازگرديدند قومى بىخبر آن سكونتان از چه بود ، آنجا شما * كه نمىگشتيد مانند سما پس نمودم آن حجاب سهمناك * همچو احسانهاى برّ صافى و پاك قوم ديگر بى خود و حيران شدند * از خود و از حسّ خود پنهان شدند چون باستاديد آن دم اى گروه * كه نجنبيديد از جا همچو كوه پس نمودم پردهء عزّت چو روز * پيش آن برخاستيد ، اى جمله سوز دهشت و فكر و تحيّر داشتيد * گرچه تخم مهر در جان كاشتيد پيشباز روى غيرت آمدم * دستگير فكر و حيرت آمدم آمدم اينك چه مىخواهيد هان * كه نبرديد « 1 » آن ثمرهاى جهان جمله گفتند آن زمان در روى من * كه بُدند آزاد اندر كوى من كه نمىخواهيم جز تو اى همه * چون تو هستى ، چيست دنيا و رمه ما نمىخواهيم جز تو اى ودود * زان نياورديم بر آفل سجود زانكه روى تو مراد جان ماست * مهر عشقت بر دل بريان ماست باز گفتمشان كه اى افتادگان * نيست آسان اين طريق بندگان آمدن در معرض رنج و بلا * نيست كار هر فقير و هر گدا اندرين « 2 » ميدان قدم در مىنهيد * كه شده چندين هزاران كس شهيد هست عالمهاى تنگ و ناپديد * كه بجز من آن بيابان كس نديد پيشتر از بابتان شد بىعدد * لمعهء نور ازل سوى ابد مبتلا گشتند در دشت بلا * كس نشد قايم به غير از علم ما هركه او شد عالم اسرار ما * ديد چشمش عاقبت ديدار ما غير جان انبيا و اوليا * كس نشد در پيش شمشير بلا
هامش
( 1 ) . س : ببرديد . ( 2 ) . س : اندر آن .