پس بماندند آن گروه دردناك * كه نبُد دلشان قريب آب و خاك
باز شد ده قسم آن قوم پسين * كردم ايشان را به قرب خود قرين
سوخت اندر بحر عظمت نه گروه * يك گره ماندند با عيش و شكوه
باز كردم با ده آن يك اى سرى * تا شوند از بود و جود خود برى
پس نمودمشان ز هيبت يك حجاب * غرق گشتند اندر آن هيبت شتاب
مثل هربار آن دهم در بارگاه * نزد من ماندند همچون مهر و ماه
باز كردم پارهپاره آن يكى * تا نماند در دل و جانشان شكى
عرض كردمشان حجاب عزّ خويش * تا شوند آگه ز فعل نوش و نيش
بعد از آن برخاستند آن قوم پاك * مست و حيران و خراب و جامهچاك
پس ندايى كان بود درخورد ما * با تلطّفهاى خوب منتها
با دل ايشان نمودم آشكار * شاد كردمشان چو گل اندر بهار
خلعت انوار عزّ خويش را * همچو مرهم برنهادم ريش را
گفتم آنگه كان « 1 » مقيمان درست * ناطق لبّيك گشتند از نخست
سيّدا گفتند و مولا نام باز * تا گشودم من بر ايشان كام راز
پس بگفتمشان دگر اندر حضور * كه نمودم مر شما را نار و نور
عرض كردم بر شما دنياى شنگ * با تمامى زينت و آن نقش و رنگ
خوش برفتند آن گروه اندر پىاش * گشته مست و بى خود از ذوق مىاش
از چه استاديد اينجا پست و تنگ « 2 » * گوشتان نشنيد آيا آن درنگ
باز بنمودم شما را خلد و ناز * ديدهتان از چه نشد آن سوى باز
چونكه رفتند آن گروه سادهدل * ازچهرو درماند « 3 » پاهاتان به گِل
عرض كردم بر شما ديگر جحيم * قوم ديگر پس شدند از خوف و بيم
بس عجب گشتيد آنجا مستقيم * كه نشد دلتان ز خوف آن دونيم
آزمودمتان به رنج اختيار * بعضى آنجا هم گسستند آن مهار
از بلا بگريختند آن بدرگان * از چه مانديد « 4 » اينچنين دنگ آن زمان
هامش
( 1 ) . س : كاى .
( 2 ) . س : لنگ .
( 3 ) . س : درمانده .
( 4 ) . س : ماندند .