تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩
اى سرى ذرّيه باب تو من * آفريدم از براى خويشتن داده‌امشان عقل و هوش و چشم و گوش * برگزيدم مىنكردم‌شان وحوش نور خود پوشيده‌امشان بىخلاف * كرده‌ام تيغ زبانشان در غلاف داده‌امشان اختيار گفت‌وگو * كرده‌امشان صاف چون مى در سبو بىخبر آورده‌ام‌شان در صُور * تا چو آيينه بوند اندر نظر روى خود بنموده‌ام روز ازل * همچو مهر با صفاى بىخلل گفته‌ام‌شان كه منم ربّ شما * كرده‌اند اقرار اندر ابتدا وصف ايشان است اين قالوا بلى * كه چنين گفتند فاش اندر مَلا بعد از آن كردم بر ايشان عرض باز * خانهء فوم و عدس بقل و پياز يعنى آن دنيا و زينتهاى آن * گونه‌گون آرايش اين خاك دان گفتم ايشان را ببينيد اين مقام * نه گُره رفتند اندر بند نام « 1 » ماندند اندر بر من يك گروه * چون پلنگ و آهو اندر مغز كوه باز كردمشان به ده قسم آن دگر * چون نبات و قند و لوزينه و شكر باز بنمودم بر ايشان خلد و آز * نُه گُره رفتند سوى آز و ناز ايستادند آن گروه مانده باز * در بر من همچو محمود و اياز باز كردم آن عزيزان چاك‌چاك * همچو جان عاشقان دردناك بعد از آن بنمودم آن نار مهيب * كه درو پنهانست رخسار حبيب نه گره رفتند از خوف عذاب * پيش من ماندند قوم بىحجاب باز قسمت كردم آن جزو دگر * همچو نور زهره و شمس و قمر خواستم تا آزمايشها كنم * تا درخت آزشان بن بركنم پس جدا گشتند ، نُه قسم حرون * در ميان بحر ژرف آزمون كردم آن قسم دهم ديگر به ده * تا ببينم كه همىآيد به ره پس بياوردم بلا و درد عشق * تا بدانم كيست آخر مرد عشق قدر هر نوبت چو بز بگريختند * تا دل خود با چه آز آويختند
هامش
( 1 ) . س : دام .