اى سرى ذرّيه باب تو من * آفريدم از براى خويشتن
دادهامشان عقل و هوش و چشم و گوش * برگزيدم مىنكردمشان وحوش
نور خود پوشيدهامشان بىخلاف * كردهام تيغ زبانشان در غلاف
دادهامشان اختيار گفتوگو * كردهامشان صاف چون مى در سبو
بىخبر آوردهامشان در صُور * تا چو آيينه بوند اندر نظر
روى خود بنمودهام روز ازل * همچو مهر با صفاى بىخلل
گفتهامشان كه منم ربّ شما * كردهاند اقرار اندر ابتدا
وصف ايشان است اين قالوا بلى * كه چنين گفتند فاش اندر مَلا
بعد از آن كردم بر ايشان عرض باز * خانهء فوم و عدس بقل و پياز
يعنى آن دنيا و زينتهاى آن * گونهگون آرايش اين خاك دان
گفتم ايشان را ببينيد اين مقام * نه گُره رفتند اندر بند نام « 1 »
ماندند اندر بر من يك گروه * چون پلنگ و آهو اندر مغز كوه
باز كردمشان به ده قسم آن دگر * چون نبات و قند و لوزينه و شكر
باز بنمودم بر ايشان خلد و آز * نُه گُره رفتند سوى آز و ناز
ايستادند آن گروه مانده باز * در بر من همچو محمود و اياز
باز كردم آن عزيزان چاكچاك * همچو جان عاشقان دردناك
بعد از آن بنمودم آن نار مهيب * كه درو پنهانست رخسار حبيب
نه گره رفتند از خوف عذاب * پيش من ماندند قوم بىحجاب
باز قسمت كردم آن جزو دگر * همچو نور زهره و شمس و قمر
خواستم تا آزمايشها كنم * تا درخت آزشان بن بركنم
پس جدا گشتند ، نُه قسم حرون * در ميان بحر ژرف آزمون
كردم آن قسم دهم ديگر به ده * تا ببينم كه همىآيد به ره
پس بياوردم بلا و درد عشق * تا بدانم كيست آخر مرد عشق
قدر هر نوبت چو بز بگريختند * تا دل خود با چه آز آويختند
هامش
( 1 ) . س : دام .