تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 34

مساهمون:

ص٣٤
نيز مجنون در پىاش مىتاختى * با خيالش نردكى مىباختى همچو بلبل دايما كردى فغان * زان شدى ليلى ازو دايم نهان رفت القصّه به كوى آن صنم * ساخت خانهء فرد چون بيت الحرم تا كه گردد جهد مجنون آشكار * تا شود گل خوش جدا از شاخ خار چونكه ليلى بر سر كوه بلند * رفت مجنون ، خويش در پايش فكند شب درآمد ، ناله و فرياد كرد * ليلى از افغان او شد در نبرد گفت با دايه كه اى دايه برو * پيش مجنون و بگو خاموش شو كه سرم درد آمد از افغان تو * نيست لعلم در خور دندان تو دردسر مىآورد آواز تو * هم مگر گوشت شود همراز تو خيز ، رو سوى دگر يا لال شو * يا برى از خويش و قيل و قال شو رفت دايه پيش آن افتاده يار * باز گفت آن نصح ليلى ، آشكار جان مجنون پخته « 1 » بُد از درد عشق * خورده بود او ضرب گرم و سرد عشق چون شنيد آن امر ليلى در زمان * ناله‌اش شد همچو غم در دل ، نهان شد دلش مجروح‌تر زان‌سان كه بود * آن جفا خوش با رضا در دل فزود شد دلش آزرده و بيمار و زار * رحمت ايزد درآمد در سرار شد در آن دل ، رحمت حق مستقيم * گشت آن دوزخ چو فردوس نعيم پيك عزّت سوى ليلى رفت باز * گشت ليلى مايل آن سوز و ساز گفت با دايه كه رو ، رو زود ، زود * كه همىيابد دماغم بوى عود جان مجنون است در آتش مگر * كه همىيابم ازو خون در جگر رو كه جانم سوخت از سوز دلش * يا مرا پنهان ببر در منزلش رفت دايه باز پيش آن غريب * كاى شده مشتاق تو ، جان حبيب طالب تو گشته آن مطلوب تو * خوش محبّت گشته آن محبوب تو هان به هر صوتى كه خواهى رازگو * كه شده دو گوش ليلى ، رازجو اى اخى ، اقوال صورت جمله لاست * مهر حق در باطن و جان صفاست
هامش
( 1 ) . س : بخته .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 34 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى