تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
به سير صورت حضرت سيّد ولد آدم دار ، تا باشد كه در اين منزل بىاعتبار گم نشوى . و صلّى اللّه على محمّد . « 1 »
اى اخى ، پيش آر گوش و چشم دل * تا نگردى در منازلها خجل تا بگويم شرح منزلها به تو * تا بدانى اين كلام توبه‌تو تو بدان كه نور احمد از كجاست * كه خدايش آفريد و كرد خاست « 2 » تا درآيد در تصوّر نور او * تا نپيچد كس سر از دستور او نور پنهانش از آن شد آشكار * تا برى ره تو « 3 » به فعل كردگار در مقاماتش از آن مىداشت فاش * تا عيان گردد به عالم دربهاش شد از آن نور مكمّل كائنات * پيش از آن كو قد نمايد در صفات نور جسمش هست و نور جان و دل * نور جسمش شد رسول آب‌وگِل نور جانش مايل تكرار نيست * نور دل هم لايق بازار نيست ليك در ميدان فتاد آن هر سه نور * با تو بنمايم اگر دارى حضور لال شو بىخويش و بىچون‌وچرا * بعد از آن هر در كه خواهى ، خوش درآ تا توانى ديد روى خوب دوست * گر بپيچد خويش در صد قشر و پوست تا نگردى تو مقيم كوى دوست * جسم تو هرگز نبيند غير پوست خدمت ساقى كن ار خواهى شراب * رو در آتش ، خون فشان همچون كباب تا برد نور دلت بر آسمان * وارهى از گفت‌وگوى اين و آن اين حكايت بشنو اوّل بىگمان * تا ببيند چشم تو انوار جان
حكايت [ شيخ بغداد آن جنيد راهدان كه ازو دادند اهل دل ، نشان ]
شيخ بغداد آن جنيد راهدان * كه ازو دادند اهل دل ، نشان آن سعادت يار گفت اى جان باب * كه سخن مىرفت روزى در حجاب كه چه باشد آن حجاب نار و نور * كيست نزديك خدا و كيست دور اهل صحبت همچو بلبل بىقرار * بهر گل بر جان همىخوردند خار
هامش
( 1 ) . ملك و س : على خير خلقه محمّد و آله و سلّم . ( 2 ) . م و س : خواست ( مىبايد خاص باشد ) ( 3 ) . س : تو ره .