رازدان شد آن نيازم پيش او * گوييا بودم انيس و خويش او
آشنا گشتم چو محرم در برش * جان من شد محو ، اندر پيكرش
سير كردم در درون بىحدش * فاش مىديدم طريق و مرصدش
متّصل ديدم درو كون و مكان * منفصل ديدم ولى نقش جهان
جان و تن چون آب و خاك و باد و نار * جمع ديدم بىازادت هر چهار
من در آن آشفتگى حيران شدم * روى قدرت ديدم و خندان شدم
رو به دو كردم ز روى التماس * كه به من بنما ، حقيقت بىقياس
كز كجا آموختى اين علم صاف * كين چنين پيداست تيغت در غلاف
در تو مىبينم جهان خير و شر * جمله باهم خوشانيس و بىخطر
آب از آتش ندارد احتراز * خاك و بادت آمده باهم به راز
گفت با من گر نخواهى شد حرون * با تو گويم راز خود در ارغنون
اوّل اين جام مى عشق ، اى پسر * نوش كن گر زانكه خواهى اين خبر
زانكه با خود اين خبر نتوان شنيد * راه دل از كام تن ، نتوان بريد
تا توانى رست از وسواسها * هم توانى ديد ملك منتها
هركه دارد وسوسه از ناس نيست * در دل اهل خدا وسواس نيست
چون محبّت كم شود ، نفس لعين * مىدود اندر يسار و در يمين
تا بدرّد پوستين يوسفان * تا كند عريان ، لطايفهاى جان
مست جام عشق ، مستغنى بود * شاه ملك انسى و جنّى بود
صفشكن را كى بود خوف و حزن * اندر آن ميدان كه باشد ما و من
ذو الفقار عشق بركش اى حسن * بىمحابا گردن نفست بزن
ورنه بيرونت كند از ملك دل * وسوسه بسيار كس كرده خجل
گفتمش فرمان و دستور آنِ تست * جان من چون باده در پيمان تست
در كفت پيمانه و پيمان من * مىپرد سوى تو مرغ جان من
كرد از آن پيمانه جانم را خراب * اوفتادم بىسؤال و بىجواب
چون جدا گشتم ز فكر ما و من * خويش ديدم در ميان انجمن
اندرين باغ آنچه بنموده ثبات * ديدم آنجا همچو نور بىصفات
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 23
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٢٣