تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣
رازدان شد آن نيازم پيش او * گوييا بودم انيس و خويش او آشنا گشتم چو محرم در برش * جان من شد محو ، اندر پيكرش سير كردم در درون بىحدش * فاش مىديدم طريق و مرصدش متّصل ديدم درو كون و مكان * منفصل ديدم ولى نقش جهان جان و تن چون آب و خاك و باد و نار * جمع ديدم بىازادت هر چهار من در آن آشفتگى حيران شدم * روى قدرت ديدم و خندان شدم رو به دو كردم ز روى التماس * كه به من بنما ، حقيقت بىقياس كز كجا آموختى اين علم صاف * كين چنين پيداست تيغت در غلاف در تو مىبينم جهان خير و شر * جمله باهم خوش‌انيس و بىخطر آب از آتش ندارد احتراز * خاك و بادت آمده باهم به راز گفت با من گر نخواهى شد حرون * با تو گويم راز خود در ارغنون اوّل اين جام مى عشق ، اى پسر * نوش كن گر زانكه خواهى اين خبر زانكه با خود اين خبر نتوان شنيد * راه دل از كام تن ، نتوان بريد تا توانى رست از وسواسها * هم توانى ديد ملك منتها هركه دارد وسوسه از ناس نيست * در دل اهل خدا وسواس نيست چون محبّت كم شود ، نفس لعين * مىدود اندر يسار و در يمين تا بدرّد پوستين يوسفان * تا كند عريان ، لطايفهاى جان مست جام عشق ، مستغنى بود * شاه ملك انسى و جنّى بود صف‌شكن را كى بود خوف و حزن * اندر آن ميدان كه باشد ما و من ذو الفقار عشق بركش اى حسن * بىمحابا گردن نفست بزن ورنه بيرونت كند از ملك دل * وسوسه بسيار كس كرده خجل گفتمش فرمان و دستور آنِ تست * جان من چون باده در پيمان تست در كفت پيمانه و پيمان من * مىپرد سوى تو مرغ جان من كرد از آن پيمانه جانم را خراب * اوفتادم بىسؤال و بىجواب چون جدا گشتم ز فكر ما و من * خويش ديدم در ميان انجمن اندرين باغ آنچه بنموده ثبات * ديدم آنجا همچو نور بىصفات
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 23 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى