تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 24

مساهمون:

ص٢٤
اى امين باغ آن پير عليم * كو بيابد « 1 » ساقى عشق قديم دامنش بگرفتم اى داراى باغ * با دو دست دل كزو بُد سوز و داغ بعد از آن گفتم كه چشمم باز شد * گوش جانم ، فارغ از آواز شد گفت چون بينا شدى اى ديده‌ور * خيز اندر دشت و در دريا نگر زانكه خواهى گشت اندر بحر و بر * تا كه گردى عارف سنگ و گهر تا نترسى از پلنگ و از نهنگ * هم نگردى مايل هر نقش و رنگ او همىگفت و همىديدم عيان * نقش و رنگ اين جهان و آن جهان گفتمش ديگر كه اى پشت و پناه * بازگو از خويش وز رفتار و راه كز كه گشتى اين‌چنين معمور و خوب * كه همىبينم ترا شاه قلوب تا توانم پيش محرم راز گفت * راز با دمساز شايد بازگفت گفت هستم من « 2 » امير كوه قاف * بىگزاف و بىخلاف و نيست لاف چون سؤال از ذات كردى اى پسر * خيز و پيش‌آ ، يك دو گامى پيشتر تا بگويم با تو من شرح ظهور * تا ببينى سرّ عقل و لطف نور تا بماند حفظ تو در هر مقام * تا توانى داشت بر مركب لجام تا توانى رفت تنها در سفر * تا نگردى مردهء خيل و حشر گفت با من بعد از آن اى باغبان * آن خبير آشكارا و نهان كه بُدم من همچو نور بىشعاع * همچو صوفى كه درآيد در سماع كه بود سرگشتهء حال درون * سوزنى باشد درو بىفكر و چون سوزنى او را به رقص آرد چو باد * تا شود جانش ز وجد حال ، شاد جان صوفى چون شود شاد از سماع * رفع گردد آن تردّد و آن شعاع صورتى گردد مصوّر بس لطيف * دلرباى و جانفزاى و خوش‌اليف هم جدا باشد ازو هم متّصل * همچو مهر دوست اندر جان و دل گر يكى گردد نماند وجد و حال * ور جدا باشد بود در قيل و قال رقص او از قول قوّال است و بس * جون « 3 » شتر كو بشنود بانگ جرس
هامش
( 1 ) . س : گوييا بُد . ( 2 ) . س : من هستم . ( 3 ) . س : چون .