اى امين باغ آن پير عليم * كو بيابد « 1 » ساقى عشق قديم
دامنش بگرفتم اى داراى باغ * با دو دست دل كزو بُد سوز و داغ
بعد از آن گفتم كه چشمم باز شد * گوش جانم ، فارغ از آواز شد
گفت چون بينا شدى اى ديدهور * خيز اندر دشت و در دريا نگر
زانكه خواهى گشت اندر بحر و بر * تا كه گردى عارف سنگ و گهر
تا نترسى از پلنگ و از نهنگ * هم نگردى مايل هر نقش و رنگ
او همىگفت و همىديدم عيان * نقش و رنگ اين جهان و آن جهان
گفتمش ديگر كه اى پشت و پناه * بازگو از خويش وز رفتار و راه
كز كه گشتى اينچنين معمور و خوب * كه همىبينم ترا شاه قلوب
تا توانم پيش محرم راز گفت * راز با دمساز شايد بازگفت
گفت هستم من « 2 » امير كوه قاف * بىگزاف و بىخلاف و نيست لاف
چون سؤال از ذات كردى اى پسر * خيز و پيشآ ، يك دو گامى پيشتر
تا بگويم با تو من شرح ظهور * تا ببينى سرّ عقل و لطف نور
تا بماند حفظ تو در هر مقام * تا توانى داشت بر مركب لجام
تا توانى رفت تنها در سفر * تا نگردى مردهء خيل و حشر
گفت با من بعد از آن اى باغبان * آن خبير آشكارا و نهان
كه بُدم من همچو نور بىشعاع * همچو صوفى كه درآيد در سماع
كه بود سرگشتهء حال درون * سوزنى باشد درو بىفكر و چون
سوزنى او را به رقص آرد چو باد * تا شود جانش ز وجد حال ، شاد
جان صوفى چون شود شاد از سماع * رفع گردد آن تردّد و آن شعاع
صورتى گردد مصوّر بس لطيف * دلرباى و جانفزاى و خوشاليف
هم جدا باشد ازو هم متّصل * همچو مهر دوست اندر جان و دل
گر يكى گردد نماند وجد و حال * ور جدا باشد بود در قيل و قال
رقص او از قول قوّال است و بس * جون « 3 » شتر كو بشنود بانگ جرس
هامش
( 1 ) . س : گوييا بُد .
( 2 ) . س : من هستم .
( 3 ) . س : چون .