آفريده تو مگو باشد قديم * گوش جان پيش آر تا گردى عليم
تا نشد نور محمّد آشكار * نى قلم پيدا شد و نى كار و بار
اى كه مىخواهى تو تلقين روش * در چشش افزا نه در صوت و كشش
باادب باش و مجنبان دست و لب * همچو مشت خاك ، اندر دست رب
تا نگردى ديو با تلبيس و ريو * تا كه بشناسى تو خود را و خديو
تا كه عزّت يا بى اندر هر ديار * تا ز تو راضى شود پروردگار « 1 »
هان « 2 » مجنبان بالوپر اى بىخبر * تا نيفتد خير تو در چاه شر
حاضر دم باش و روى حال بين * سرمهكش در ديدهء اقبال بين
اين حكايت بشنو و خامش نشين * تا بدانى كفر چه بود ، چيست دين
حكايت [ دو نفر رفتند در باغ ارم تا بجنبانند آن شاخ كرم ]
دو نفر رفتند در باغ ارم * تا بجنبانند آن شاخ كرم
باغ پرميوه بُد و وقت ثمار * باغبان بُد ليك پنهان در سرار
چون در آن باغ آمدند آن هر دو يار * آن يكى بنشست اندر رهگذار
آن يكى ديگر دماغش سست بود * بوى سيب آمد دماغش را ربود
مست و حيران گشت و دنگ و بىقرار * زانكه از دستش بشد دامان يار
در پى ميوه دويد آن سستعهد * خواست تا شادى كند بىكسب و جهد
باغبان مىديد كو پروردنيست * گفت با تركى كه او آزردنيست
رو ، برونش كن ز باغ آن ميوهخوار * تا بداند قدر خويش و قدر يار
تا بكارد ، بدرود ، آنگه خورد * تا ز فعل و كسب خود نفعى برد
تا نيارد روى در آثار مفت * هم تواند داشت با خود يار و جفت
ترك رفت و كرد بيرونش ز باغ * همچو آدم با دل پردرد و داغ
آن يكى كو باادب چون خاك راه * مىنكرد از هيچ سو چشمش نگاه
سايهء بيدى گزيد و آب صاف * تيغ جذب خويش كرد اندر غلاف
هامش
( 1 ) . از بيت 6 تا 9 درس نيست .
( 2 ) . س : پس .