تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
آفريده تو مگو باشد قديم * گوش جان پيش آر تا گردى عليم تا نشد نور محمّد آشكار * نى قلم پيدا شد و نى كار و بار اى كه مىخواهى تو تلقين روش * در چشش افزا نه در صوت و كشش باادب باش و مجنبان دست و لب * همچو مشت خاك ، اندر دست رب تا نگردى ديو با تلبيس و ريو * تا كه بشناسى تو خود را و خديو تا كه عزّت يا بى اندر هر ديار * تا ز تو راضى شود پروردگار « 1 » هان « 2 » مجنبان بال‌وپر اى بىخبر * تا نيفتد خير تو در چاه شر حاضر دم باش و روى حال بين * سرمه‌كش در ديدهء اقبال بين اين حكايت بشنو و خامش نشين * تا بدانى كفر چه بود ، چيست دين
حكايت [ دو نفر رفتند در باغ ارم تا بجنبانند آن شاخ كرم ]
دو نفر رفتند در باغ ارم * تا بجنبانند آن شاخ كرم باغ پرميوه بُد و وقت ثمار * باغبان بُد ليك پنهان در سرار چون در آن باغ آمدند آن هر دو يار * آن يكى بنشست اندر رهگذار آن يكى ديگر دماغش سست بود * بوى سيب آمد دماغش را ربود مست و حيران گشت و دنگ و بىقرار * زانكه از دستش بشد دامان يار در پى ميوه دويد آن سست‌عهد * خواست تا شادى كند بىكسب و جهد باغبان مىديد كو پروردنيست * گفت با تركى كه او آزردنيست رو ، برونش كن ز باغ آن ميوه‌خوار * تا بداند قدر خويش و قدر يار تا بكارد ، بدرود ، آنگه خورد * تا ز فعل و كسب خود نفعى برد تا نيارد روى در آثار مفت * هم تواند داشت با خود يار و جفت ترك رفت و كرد بيرونش ز باغ * همچو آدم با دل پردرد و داغ آن يكى كو باادب چون خاك راه * مىنكرد از هيچ سو چشمش نگاه سايهء بيدى گزيد و آب صاف * تيغ جذب خويش كرد اندر غلاف
هامش
( 1 ) . از بيت 6 تا 9 درس نيست . ( 2 ) . س : پس .