نى يمين مىديد چشمش نى يسار * زانكه بُد پرورده بر ديدار « 1 » يار
باغبان آمد برش با عزّ و ناز * باز مىپرسيد و مىپرسيد باز
كز چه گشتى اينچنين دانا و راد * تربيت از خاك دارى يا ز باد
بازگو كز آتش كه سوختى * كه چو آب اين مسكنت آموختى
گفت روزى مىشدم سوى كتاب * تا شوم دانا و ننيوشم خطاب
تا بدانم چون پرستم دوست را * تا ببينم « 2 » مغز نغز و پوست را
تا چو بالغ گردم و بينا شوم * عارف هر زشت و هر زيبا شوم
چون به مكتب رفتم اى سلطان باغ * پيشم آمد روز روشن يك چراغ
ديدم آن مصباح چون نور صباح * يافت جانم از شعاع آن فلاح
چشم من روشن شد و دل صاف و پاك * آب صاف آمد ، تيمّم شد چو خاك
گشت آنگه نور روشن ناپديد * گوش جانم بعد از آن بانگى شنيد
دل سوى آن بانگ شد من در پىاش * تا ببينم روى ساقى و مىاش
لحظهلحظه آن صداى دلربا * مىشنيد اين گوش بىبرگ و نوا
تا به صحرايى فتادم مست و زار * گشت ناگه صورتى خوش ، آشكار
صورتى بىوصف بود اى مرد كار * كرد ناگه جان مسكينم ، شكار
روى واپس مىنمود و مىدويد * من چه گويم كز چهسانم مىكشيد
رفت آن صورت به كوهى بس بلند « 3 » * گشت پنهان و ربود از من كمند
بعد از آن پيرى پديد آمد دگر * پردهدار و پردهسوز و پردهدر
پردهاش پيرى بُد و عجز و فنا * زانكه باشد جان پاكان در عبا
اين عباى پارهپاره اى حبيب * هست چون گفتار پرزهر طبيب
تا شود غالب ابر بيمار دل * تا كه در تن بشنود گفتار دل
تن گريزد از طبيب و دل چو گُل * مىزند خنده ابر خار عُتُل
پير آن پرده چو زلف دلبران * برگرفت از روى پيشم در زمان « 4 »
در بر خويشم نشاند آن دلنواز * يافت جان من ز جذب او نياز
هامش
( 1 ) . س : پروردهء ديدار .
( 2 ) . س : نه بينم .
( 3 ) . س : پس به كوهى بلند .
( 4 ) . س : اى جوان .