تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
نى يمين مىديد چشمش نى يسار * زانكه بُد پرورده بر ديدار « 1 » يار باغبان آمد برش با عزّ و ناز * باز مىپرسيد و مىپرسيد باز كز چه گشتى اين‌چنين دانا و راد * تربيت از خاك دارى يا ز باد بازگو كز آتش كه سوختى * كه چو آب اين مسكنت آموختى گفت روزى مىشدم سوى كتاب * تا شوم دانا و ننيوشم خطاب تا بدانم چون پرستم دوست را * تا ببينم « 2 » مغز نغز و پوست را تا چو بالغ گردم و بينا شوم * عارف هر زشت و هر زيبا شوم چون به مكتب رفتم اى سلطان باغ * پيشم آمد روز روشن يك چراغ ديدم آن مصباح چون نور صباح * يافت جانم از شعاع آن فلاح چشم من روشن شد و دل صاف و پاك * آب صاف آمد ، تيمّم شد چو خاك گشت آنگه نور روشن ناپديد * گوش جانم بعد از آن بانگى شنيد دل سوى آن بانگ شد من در پىاش * تا ببينم روى ساقى و مىاش لحظه‌لحظه آن صداى دلربا * مىشنيد اين گوش بىبرگ و نوا تا به صحرايى فتادم مست و زار * گشت ناگه صورتى خوش ، آشكار صورتى بىوصف بود اى مرد كار * كرد ناگه جان مسكينم ، شكار روى واپس مىنمود و مىدويد * من چه گويم كز چه‌سانم مىكشيد رفت آن صورت به كوهى بس بلند « 3 » * گشت پنهان و ربود از من كمند بعد از آن پيرى پديد آمد دگر * پرده‌دار و پرده‌سوز و پرده‌در پرده‌اش پيرى بُد و عجز و فنا * زانكه باشد جان پاكان در عبا اين عباى پاره‌پاره اى حبيب * هست چون گفتار پرزهر طبيب تا شود غالب ابر بيمار دل * تا كه در تن بشنود گفتار دل تن گريزد از طبيب و دل چو گُل * مىزند خنده ابر خار عُتُل پير آن پرده چو زلف دلبران * برگرفت از روى پيشم در زمان « 4 » در بر خويشم نشاند آن دلنواز * يافت جان من ز جذب او نياز
هامش
( 1 ) . س : پروردهء ديدار . ( 2 ) . س : نه بينم . ( 3 ) . س : پس به كوهى بلند . ( 4 ) . س : اى جوان .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 22 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى