خوش در آن كفّه كه بُد پرسيم و زر * كرد پنهان خضر آن زيباگهر
آن جواهر همچو جان انبيا * زنده گشتند از هواى مصطفى
اهل دل دانند كين سير از كجاست * كين نظر در انبيا و اولياست
گر تو هستى طالب اين راز دل * پا منه اندر ديار آبوگِل
عاشقى بگزين و دامنچاك باش * در طريق اهل دل ، چالاك باش
و اندرين ره نيز هم آهسته باش * گر درستى بايدت ، اشكسته باش
بنده شو ، بيشى مجو ، سر در مباز * تا شود درهاى عزّت ، بر تو باز
زانكه عزّ حق ابا اشكستگانست * بلكه سرّ حق در اشكسته نهانست
هركه خود در پيش رفت اى پس خراب * مىنبيند غير زخم كبر و تاب
پيشواى هر دو عالم پس نشست * آيت او كام چالاكان ببست
آن محمّد كوست اصل كائنات * كه ز نور اوست فىالجمله صفات
در پى اهل كتاب آمد كه تا * خوش نمايد نور خود در استوا
شرح منزلهاش گويم صد يكى * تا نماند در دل طالب ، شكى
زانكه بىصبر و تحمّل اى رفيق * كس نبيند راحت دل ، در طريق
معنى حديث « العجلة من الشّيطان و التّأنىّ من الرّحمن »
« 1 »
زان سبب شد در بدايت اين رقم * كه بود شيطان اسير درد و غم
كه در آن ساعت كه آن اسرار يار * جمع مىشد بىحجاب نور و نار
بىتحمّل گشت آن بدريده جيب * كه نبُد در سير همراه حبيب
گر بُدى همراه احمد در سيور * مىنكردى هيچ ذكر نار و نور
گرچه دربان است و دارد فتح باب * دارد اندر نار خود ، جان كباب
گر بُدى تسليم جانش در حضور * مىنبودى اينچنين نزديك و دور
ابلهان گويند كين شد در ازل * كه خورد او زهر ماران چون عسل
اين رقم در لوح محفوظ است فاش * كه بود بيرون در آن شيخ جاش
اى اخى ، لوح و قلم با خير و شر * گشت پيدا در پى شاه بشر
هامش
( 1 ) . ملك و س : الرّحمن .