تا بدانى تو كه نور مصطفى * گم نشد در ظلمت اصلابها
شرح اين گردد جدا چون شير و مو * در ره خضر و سكندر ، اى عمو
بستد از اسكندر آن خاك منير * از سر اكرام آن خضر خبير
زود در ميزان نهاد آن خاك پاك * تا كند هستى صورتها ، هلاك
گفت مىخواهم ببينم وزن اين * اى سكندر ، نيك بنگر در زمين
تا ببينى جوهر اندر خاك پاك * سركشى بگذارى و گردى چو خاك
تا ننازى بر سپاه و مخزنت * تا كه آسايش ببايد كردنت
هان بگو تا مخزنت آرند پاك * تا شود هم كفهء اين گردوخاك
تا دليل راه مسكينان شود * تا كه غنچهء باغ جان خندان شود
گفت : اسكندر كه يك دينار زر * مىكند اين خاك تو زير و زبر
تو همىگويى كه مخزن را بيار * تا شود همسر به روى اين غبار
پشّهاى « 1 » در پيش صرصر اى فقير * چون باستد در مقام زمهرير
خضر گفتش كاى « 2 » شه بس ارجمند * امتحان بايد در اين بىچون و چند
حاليا هر زر كه دارى در نظر * اندرين كفّه نه و خوش درنگر
شه نهاد انگشترى « 3 » اوّل به پيش * تا نماند روى سكّه و مهر خويش
خضر آن در كفّهء ميزان نهاد * مهر اسكندر چو كَه بُد پيش باد
بند بازو ، باز بگشود آن سوار * تا دهد بر باد آن گرد و غبار
لعل شاهى پيش آن خاك دژم * گشت بىتمكين چو تن پيش الم
هرچه بودش در تصرّف شاه روم * پست شد در پيش آن گرد ظلوم
خضر يكدانه از آن آب حيات * داشت با خود آن دُر درياى ذات
بر كف خود برنهاد آن نقد بِر * كه درو بُد جملگى انوار سر
كه گذارش بود اندر خاك و باد * همچو آب و نار در جسم عماد
آب كوثر هيچ مستعمل شود * گر دو صد عالم خبث بر وى تَند
گوهرى كان خضر بر كف برنهاد * داشت بىشك نور احمد در نهاد
هامش
( 1 ) . پشهء .
( 2 ) . س : اى .
( 3 ) . س : انگشترين .