زانكه منزل نيست در ميدان عشق * لذّت سير است و بس در جان عشق
در جمادات است و حيوان منزلات * زان نبيند چشم صورت ، روى ذات
مهر دل داند كه چه بود آفتاب * مِهر خواهى رخ ز اهل دل متاب
مهر بىغش چونكه شد عالمفروز * در گِل آدم درآمد چون كنوز
صورت آدم غنى گشت و بلند * گشت باب و معدن رومى و هند
پرورش ديد اندر آن صورت دگر * تا پديد آمد از آن گِل نيشكر
سيرت آن گنج مخفى اى پسر * دربهدر مىشد در ايوان صور
هركجا سر برزد آن گنج گران * هم زبان گشتى ابا اهل زمان
كس نبردى ره به فعل و خوى او * گرچه مىديدند دايم روى او
اى عزيز ، حقيقت و اشارت :
« وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ »
( سوره 24 / 35 ) ، در اين فصل بشنو . زنهار ، كه در فكر ماضى و مستقبل مباش ، تا حقيقت آيه در بقيهء حكايت خضر و اسكندر بر تو جلوه كند . « و صلّى اللّه على محمّد و آله » « 1 » .
چون سكندر شد به روم ، اندوهناك * سخت محروم و خراب و جامه چاك
خضر خندان بود و او گريان و زار * خود مبادا كس زبون اشتهار
چون جدا گشتند از ظلمات آز * همچو حُجّاجى كه برهند از حجاز
همچو اهل قشر « 2 » در روز قيام * كه بود ميوهء طلبشان گبز « 3 » و خام
چون گشودند آن سر انبان خويش * تا بيارايند آن ايوان خويش
جوهر ظلمات كان صبر است و درد * هركه بودش اندكى فرياد كرد
كه چرا صابر نگشتم در بلا * تا نگشتى چاه حسرت جاى ما
وانكه نصح خضر نشنيد از حسد * موى و روى خويش كند از دست خود
بعد از آن گفت آن خضر با شاه ما * كه برون آور تو هم خاك مرا
گردك خاكى كه در ظلمات جاه * با تو دادم باز ده ، اى مرد راه
تا عيان گردد لواى مسكنت * هم ببيند چشم نفست مسكنت
داد اسكندر به خضر آن گرد خاك * تا جدا سازد ز آتش نور پاك
هامش
( 1 ) . س : و سلم .
( 2 ) . س : شر .
( 3 ) . س : كبر .