ابلهى مىمرد بودش مال پر * بود نايينى « 1 » مگر يا مرد لر
گفت با خويشان كه چون گردم خموش * مال من آريد بىبانگ و خروش
با امينى خوب بسپاريد زود * تا زيانم را رساند سوى سود
تا برد در پيش آن داناى سر * كه عليم قسمت است آن شاه بر
پيش پيغامبر بريد اين مال من * تا زند آتش درين آمال من
چون وصيّت كرد و مُرد آن مرد حر * آن وصى برد آن قماش و سيم پر
پيش آن حضرت نهاد آن ريم و خون * كه وصيت كرده مرد « 2 » پرفنون
كه ز بهر حق شما اين گرد و دود * از ره او دور گردانيد زود
خواجه آن سدّ و حجاب راه حق * كرد صرف و كرد پاك « 3 » از رو عرق
بعد از آن بنهاد يك درهم به كف * كه به حقّ اين رسالت وين شرف
كه كرامت كرده با من ذو الجلال * كه دهم مر تشنگان را اين زلال
گر به دست خود بدادى اين درم * به بُدى زان جمله اموال و نعم
تارك بىصرف سرگردان شود * عاقبت جوياى اين و آن شود
زانكه دست حق نبيند در ميان * فى الحقيقة كافر است آن بدگمان
كه كند وقف عيال آن مال خويش * كى بيابد لذّت از اعمال خويش
مال هم نور است و هم نار است و دود * اين بكاهد چونكه آن يك برفزود
دو و ده الف آن شعاع عشق صاف * در مقام قرب زان بُد در مصاف
تا كه گردد مستقيم آن بىقرار * تا قرارى بنهد اندر هر ديار
تا كه نور و ظلمت و رومى و زنگ * خوش جدا سازد چو لعل و زر و سنگ
كاروان تا در ره است و در عبور * پيشواى آدمى باشد ستور
چون به شهرستان رسد مقصود كل * خر رود سوى كَه و شه سوى مُل
جابرا نورم چو صورت بست فاش * بود اندر آمنه يك چند جاش
اى جمالى رو ، به آغاز سؤال * تا كه ظلمتها شود دور از زلال
تا كه مستان بىخود و بىپا و سر * در سماع آيند بىقول و خبر
هامش
( 1 ) . س : نائينى .
( 2 ) . س : مردى .
( 3 ) . س : پاك كرد .