ليك برگير اى سكندر ، مشت خاك * تا دليل تو شود اين خاك پاك
يك دو مثقالى ستد آن خاك زرد * خاك با خود برد اگر آبى نخورد
خضر ديگر گفت با اصحاب راه * فاش اندر گوش اسفيد و سياه
كه در اين ظلمات هست اى رهروان * خاك و سنگى بس عجايب بىگمان
هركه بردارد ابا خود بيشوكم * چون رود بيرون فتد در چاه غم
وانكه با خود برندارد اين حجر * اوفتد فردا به حسرت در سقر
هركه فرمان برد نصح راهدان * خاك ره برداشت با خود همچو جان
وانكه شد عاق و نكرد آن سِر قبول * كه نبُد گوشش سوى گفت رسول
شد پشيمان چون نماندش روزگار * شرح اين گفته شود در روزگار
حاليا بشنو كه اسكندر چه كرد * چون ز ظلمت بازگشت از روى زرد
آن گروه بازمانده باز خواند * هر يكى بر جاگه خودشان نشاند
قصهء خود گفت و ميل روم كرد * بستگى غافلان معلوم كرد
هركه رومى بود با شه شد روان * رو نهان كردند ليكن هندوان
روميان بعضى قلندروار خوش * ترك كردند آن غبار و ريم و غش
بعض ديگر خانومان بفروختند * توشه كردند و قباها دوختند
شرح اين بشنو اگر مرد رهى * ورنه مىدان كه چو موش اندر چهى
هركه دنيا ترك كرد و صرف كرد * محرم شه گشت و جام شاد خورد
وانكه تارك « 1 » گشت حاصل مىنيافت * آفتاب لطف حق بر وى نتافت
جان در اين ره صرف بايد كرد تا * مىبدانى چيست سرّ هل اتى
ترك كردن اى رهى ، حيلتگريست * در طريق عاشقان ، خود كافريست
مرد جان در پاى جانان افكند * تا كه شست دل به عمّان افكند
بشنو اين ذكر صحيح دلپذير * تا نباشى چون منافق در زحير
حكايت [ ابلهى مىمرد بودش مال پر بود نايينى مگر يا مرد لر ]
هامش
( 1 ) . س : تاوك .