تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
ليك برگير اى سكندر ، مشت خاك * تا دليل تو شود اين خاك پاك يك دو مثقالى ستد آن خاك زرد * خاك با خود برد اگر آبى نخورد خضر ديگر گفت با اصحاب راه * فاش اندر گوش اسفيد و سياه كه در اين ظلمات هست اى رهروان * خاك و سنگى بس عجايب بىگمان هركه بردارد ابا خود بيش‌وكم * چون رود بيرون فتد در چاه غم وانكه با خود برندارد اين حجر * اوفتد فردا به حسرت در سقر هركه فرمان برد نصح راهدان * خاك ره برداشت با خود همچو جان وانكه شد عاق و نكرد آن سِر قبول * كه نبُد گوشش سوى گفت رسول شد پشيمان چون نماندش روزگار * شرح اين گفته شود در روزگار حاليا بشنو كه اسكندر چه كرد * چون ز ظلمت بازگشت از روى زرد آن گروه بازمانده باز خواند * هر يكى بر جاگه خودشان نشاند قصهء خود گفت و ميل روم كرد * بستگى غافلان معلوم كرد هركه رومى بود با شه شد روان * رو نهان كردند ليكن هندوان روميان بعضى قلندروار خوش * ترك كردند آن غبار و ريم و غش بعض ديگر خان‌ومان بفروختند * توشه كردند و قباها دوختند شرح اين بشنو اگر مرد رهى * ورنه مىدان كه چو موش اندر چهى هركه دنيا ترك كرد و صرف كرد * محرم شه گشت و جام شاد خورد وانكه تارك « 1 » گشت حاصل مىنيافت * آفتاب لطف حق بر وى نتافت جان در اين ره صرف بايد كرد تا * مىبدانى چيست سرّ هل اتى ترك كردن اى رهى ، حيلت‌گريست * در طريق عاشقان ، خود كافريست مرد جان در پاى جانان افكند * تا كه شست دل به عمّان افكند بشنو اين ذكر صحيح دلپذير * تا نباشى چون منافق در زحير
حكايت [ ابلهى مىمرد بودش مال پر بود نايينى مگر يا مرد لر ]
هامش
( 1 ) . س : تاوك .