تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 14

مساهمون:

ص١٤
رفق و حلم عالمان با جاهلان * زهر محض است و عدوّ جسم و جان خضر گفتا چون به جهل آغشته‌ايد * كه به فكر خويش تخمى كشته‌ايد پير ره‌تان هست در صندوق تنگ * فكر خلوت نگذرد از نقش و رنگ كرده همراه شما اسب « 1 » حرون * چون بيابند « 2 » آخر آن بحر فنون چونكه بُد حيوان سرشت آن پير كور * قوم خود انداخت در كوى نفور او بُده مير آخر و حيوان‌پرست * چون بنوشاند بگو جام الست بُد دليل خضر ، توفيق إله * زان اسكندر ، فرس بود و سپاه پيرشان زان بود در خلوت نهان * كه سيه‌رو بود همچون هندوان زنده بود از مكر و تدبير صور * فخرش از زر بود و اظهار پدر گر بُدى زنده به حق آن زشت‌روى * خويش و قوم خود نبردى سو به سوى چون نبودش نور احمد هم رفيق * نى خضر مىديد و نى راه و طريق بازگشتند آن گروه با ملال * سوى دنيا جمله محروم زلال زانكه در اقسام نور مصطفى * دور افتادند از كوى رضا قسم چارم مىنبودند آن گروه * كه تلف گشتند در نقش و شكوه هركه پيشى جست واپس اوفتاد * پس روان باشند دايم اوستاد زان محمّد پيش كرد آن نار و دود * تا تواند برد آخر گوى سود خواجهء ما زان شرف دارد ، شرف * كو نه پس دارد نه پيش و نى « 3 » طرف اوّل است و اوسط است و آخر است * هركه دارد چشم دل ، خوش‌ظاهر است تا توانى خوى مسكينان گزين * همچو احمد در صف آخر نشين تا چو زندان جهان ، دروا شود * جان پاكت شحنه و يغما شود چون خضر يا بى حيات آب ابد * وارهى از زخم و بهتان « 4 » و لگد ور گزينى چون غريبان پيش در * با تو بنمايم ره آب دگر هست در بستان خوبان اى پسر * سبزه و سرچشمه و جويى دگر منبعش مخفيست در چشم بتان * در خرابات است آن حيوان جان
هامش
( 1 ) . س . اسپ . ( 2 ) . س : بيابيد . ( 3 ) . س : نه . ( 4 ) . س : دستان .