رفق و حلم عالمان با جاهلان * زهر محض است و عدوّ جسم و جان
خضر گفتا چون به جهل آغشتهايد * كه به فكر خويش تخمى كشتهايد
پير رهتان هست در صندوق تنگ * فكر خلوت نگذرد از نقش و رنگ
كرده همراه شما اسب « 1 » حرون * چون بيابند « 2 » آخر آن بحر فنون
چونكه بُد حيوان سرشت آن پير كور * قوم خود انداخت در كوى نفور
او بُده مير آخر و حيوانپرست * چون بنوشاند بگو جام الست
بُد دليل خضر ، توفيق إله * زان اسكندر ، فرس بود و سپاه
پيرشان زان بود در خلوت نهان * كه سيهرو بود همچون هندوان
زنده بود از مكر و تدبير صور * فخرش از زر بود و اظهار پدر
گر بُدى زنده به حق آن زشتروى * خويش و قوم خود نبردى سو به سوى
چون نبودش نور احمد هم رفيق * نى خضر مىديد و نى راه و طريق
بازگشتند آن گروه با ملال * سوى دنيا جمله محروم زلال
زانكه در اقسام نور مصطفى * دور افتادند از كوى رضا
قسم چارم مىنبودند آن گروه * كه تلف گشتند در نقش و شكوه
هركه پيشى جست واپس اوفتاد * پس روان باشند دايم اوستاد
زان محمّد پيش كرد آن نار و دود * تا تواند برد آخر گوى سود
خواجهء ما زان شرف دارد ، شرف * كو نه پس دارد نه پيش و نى « 3 » طرف
اوّل است و اوسط است و آخر است * هركه دارد چشم دل ، خوشظاهر است
تا توانى خوى مسكينان گزين * همچو احمد در صف آخر نشين
تا چو زندان جهان ، دروا شود * جان پاكت شحنه و يغما شود
چون خضر يا بى حيات آب ابد * وارهى از زخم و بهتان « 4 » و لگد
ور گزينى چون غريبان پيش در * با تو بنمايم ره آب دگر
هست در بستان خوبان اى پسر * سبزه و سرچشمه و جويى دگر
منبعش مخفيست در چشم بتان * در خرابات است آن حيوان جان
هامش
( 1 ) . س . اسپ .
( 2 ) . س : بيابيد .
( 3 ) . س : نه .
( 4 ) . س : دستان .