اندرين ره هركه او سرگشته نيست * يا چو مجنون بىخود و سرگشته « 1 » نيست
مىنمىگردد دعايش مستجاب * تشنه يابد بىشكى ره سوى آب
ديد ناگه چشمهء آب لطيف * همچو مشتاقى كه دريابد حريف
بر لب آن چشمه رفت و خوش نشست * از حجاب و ظلمت و تنگى برست
داشت انبانى پر از ماهى شور * كرد بيرون تا خورد خوش با حضور
گوشتش خورد ، استخوانش زد در آب * زنده شد در حال آن مغز كباب
خضر چون ديد آن علامت در زمان * خوش بنوشيد آن حيات جاودان
آب خورد و غوطه زد خوش اندر آب * ديد در ظلمات ، نور آفتاب
بعد از آن شد در پى سلطان روم * تا كه برهاند ز ظلمات آن ظلوم
ديد اسكندر در آن ظلمات دنگ * بىقدم شد پيش شاه روم و زنگ
خضر آن اسپاه و شه مىديد فاش * ليك كس او را نمىديد و صفاش
همچو اهل حق نهان و آشكار * خويش و بيگانه چو گل بر شاخ خار
رفت در پيش سكندر ، پيك آب * تا نمايد مست را جام و كباب
گفت ، نك آب است اى سلطان مه * هان ز پيشانى خود بگشا گره
باز گفت احوال خود در پيش شاه * كرد وصف آب و نزديكى راه
مركب شه گشته بُد ، لنگ و خراب * زانكه مىديدند در ره بس « 2 » عذاب
شد سكندر در پى خضر عليم * تا بنوشد آب و افشاند گليم
آب شد مستور و ره هم گشت دور * نيست كوثر روزى جاه و غرور
چون بسى گشتند بهر آب صاف * با خضر گفتند كاى مرد خلاف
تو درين ظلمات ، مجنون گشتهاى * خسته و زار و جگرخون گشتهاى
با خضر تسخر فزودند و ستيز * كه رها كن ، آب روى شه مريز
كه دروغ است و فسون و ساحرى * هست اين مانند گاو سامرى
جان خضر از قول ايشان شد ملول * همچو با بو جهل تكرار رسول
كه در آن تكرار سوز دل نداشت * خار مغ در سينهء بو جهل كاشت
هامش
( 1 ) . س : برگشته .
( 2 ) . س : پس .