تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 13

مساهمون:

ص١٣
اندرين ره هركه او سرگشته نيست * يا چو مجنون بىخود و سرگشته « 1 » نيست مىنمىگردد دعايش مستجاب * تشنه يابد بىشكى ره سوى آب ديد ناگه چشمهء آب لطيف * همچو مشتاقى كه دريابد حريف بر لب آن چشمه رفت و خوش نشست * از حجاب و ظلمت و تنگى برست داشت انبانى پر از ماهى شور * كرد بيرون تا خورد خوش با حضور گوشتش خورد ، استخوانش زد در آب * زنده شد در حال آن مغز كباب خضر چون ديد آن علامت در زمان * خوش بنوشيد آن حيات جاودان آب خورد و غوطه زد خوش اندر آب * ديد در ظلمات ، نور آفتاب بعد از آن شد در پى سلطان روم * تا كه برهاند ز ظلمات آن ظلوم ديد اسكندر در آن ظلمات دنگ * بىقدم شد پيش شاه روم و زنگ خضر آن اسپاه و شه مىديد فاش * ليك كس او را نمىديد و صفاش همچو اهل حق نهان و آشكار * خويش و بيگانه چو گل بر شاخ خار رفت در پيش سكندر ، پيك آب * تا نمايد مست را جام و كباب گفت ، نك آب است اى سلطان مه * هان ز پيشانى خود بگشا گره باز گفت احوال خود در پيش شاه * كرد وصف آب و نزديكى راه مركب شه گشته بُد ، لنگ و خراب * زانكه مىديدند در ره بس « 2 » عذاب شد سكندر در پى خضر عليم * تا بنوشد آب و افشاند گليم آب شد مستور و ره هم گشت دور * نيست كوثر روزى جاه و غرور چون بسى گشتند بهر آب صاف * با خضر گفتند كاى مرد خلاف تو درين ظلمات ، مجنون گشته‌اى * خسته و زار و جگرخون گشته‌اى با خضر تسخر فزودند و ستيز * كه رها كن ، آب روى شه مريز كه دروغ است و فسون و ساحرى * هست اين مانند گاو سامرى جان خضر از قول ايشان شد ملول * همچو با بو جهل تكرار رسول كه در آن تكرار سوز دل نداشت * خار مغ در سينهء بو جهل كاشت
هامش
( 1 ) . س : برگشته . ( 2 ) . س : پس .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 13 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى