تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 12

مساهمون:

ص١٢
فكر مىكردند و حاصلشان نبود * هرچه مىگفتند ، خجلت مىفزود گفته بُد اسكندر تدبيردان * در نخستين روز با آن همرهان كه نبايد برد در ظلمات پير * نيز نبود با شما طفل صغير پاكبازان و جوانان دلير * متّفق آيند در ميدان شير از قضا مير آخرى بودش پدر * كان پدر مىداشت چون نور بصر در يكى صندوق پنهان كرده باب * تا ز عزّ باب خود يابد ثواب در سوم « 1 » شب آن جوان نيك‌بخت * كه پدر با خود نگه مىداشت سخت پهلوى صندوق بابا شد نشست * خودبه‌خود مىگفت چون مجنون و مست « 2 » پير در صندوق بشنيد آن فغان * نرم‌نرم آن پير پرسيد از جوان كه چه بودستت بگو اى جان باب * كه ز خون تو دل من شد خراب گفت با باب خود آن احوال پاك * با غم و اندوه از خوف هلاك گفت با پور خود آن پرده‌نشين * كه برو ، برگو ابا آن شاه دين كه يكى اسپى كه زاييد اين زمان * كرّه‌اش بكشند و سازندش نهان كرّه‌اش اين جايگه پنهان كنند * مادرش آزرده و گريان كنند بعد از آن بر پشت مادر زين نهند * پيشوا سازند و در ظلمت جهند هركجا كان بيدل آزرده حال * باز گردد ، روى آرد در وصال پيشوا سازند آن خون در جگر * تا كه بازآيند در منزل مگر زانكه دارد جان پردرد از فراق * بىشكى بازآيد او سوى وثاق بر نشستند و براندند آن سمند * كه دلش بُد از فراقى پايبند تا كه زاد و توشه‌شان بُد ، مىشدند * بر اميد آنكه بر آبى زنند خضر كو بُد پيك شاه با خطر * اندر آن ظلمات گم شد بىخبر فرد و تنها مىدويد از چپّ و راست * تا ببيند لشكر و سلطان كجاست ناله و زارى همىكرد و فغان * گاه فاش و گه به زير لب نهان زاريش آمد چو تيرى بر نشان * سوى حيوان راه برد آن بىنشان
هامش
( 1 ) . س : سيوم . ( 2 ) . س : مجنون مست .