فكر مىكردند و حاصلشان نبود * هرچه مىگفتند ، خجلت مىفزود
گفته بُد اسكندر تدبيردان * در نخستين روز با آن همرهان
كه نبايد برد در ظلمات پير * نيز نبود با شما طفل صغير
پاكبازان و جوانان دلير * متّفق آيند در ميدان شير
از قضا مير آخرى بودش پدر * كان پدر مىداشت چون نور بصر
در يكى صندوق پنهان كرده باب * تا ز عزّ باب خود يابد ثواب
در سوم « 1 » شب آن جوان نيكبخت * كه پدر با خود نگه مىداشت سخت
پهلوى صندوق بابا شد نشست * خودبهخود مىگفت چون مجنون و مست « 2 »
پير در صندوق بشنيد آن فغان * نرمنرم آن پير پرسيد از جوان
كه چه بودستت بگو اى جان باب * كه ز خون تو دل من شد خراب
گفت با باب خود آن احوال پاك * با غم و اندوه از خوف هلاك
گفت با پور خود آن پردهنشين * كه برو ، برگو ابا آن شاه دين
كه يكى اسپى كه زاييد اين زمان * كرّهاش بكشند و سازندش نهان
كرّهاش اين جايگه پنهان كنند * مادرش آزرده و گريان كنند
بعد از آن بر پشت مادر زين نهند * پيشوا سازند و در ظلمت جهند
هركجا كان بيدل آزرده حال * باز گردد ، روى آرد در وصال
پيشوا سازند آن خون در جگر * تا كه بازآيند در منزل مگر
زانكه دارد جان پردرد از فراق * بىشكى بازآيد او سوى وثاق
بر نشستند و براندند آن سمند * كه دلش بُد از فراقى پايبند
تا كه زاد و توشهشان بُد ، مىشدند * بر اميد آنكه بر آبى زنند
خضر كو بُد پيك شاه با خطر * اندر آن ظلمات گم شد بىخبر
فرد و تنها مىدويد از چپّ و راست * تا ببيند لشكر و سلطان كجاست
ناله و زارى همىكرد و فغان * گاه فاش و گه به زير لب نهان
زاريش آمد چو تيرى بر نشان * سوى حيوان راه برد آن بىنشان
هامش
( 1 ) . س : سيوم .
( 2 ) . س : مجنون مست .