تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
اوّلا من ذكر اسكندر كنم * تا كه وصف ظلمت و كوثر كنم بعد از آن گويم حديث مُنبلان * تا نهى سر در قدوم مقبلان تا نمانى همچو خر در آب‌وگِل * تا شوى گرد و غبار اهل دل رفت اسكندر در آن ظلمات ، زود * تا بيابد نور خود در نار و دود راند يك منزل در آن پرده « 1 » و غبار * گشت عالم همچو روز ميغ بار شد زمين گِلناك و مركب مىفتاد * پاره‌اى دلتنگ شد آن كيقباد اندر آن منزل سكندر وقف كرد * تا كه هيبتهاى شب شد در نورد پرتو خورشيد بر آن زمهرير * بىحرارت تيغ زد همچون حرير قوم ديگر رو به پس كردند باز * كه بد آن ميدان فقر جانگداز بعد از آن اسكندر آشفته حال * شد سوار و رفت در تيه ملال در سيوم منزل كه وادى فناست * كه در آنجا نيست راه چپّ و راست آن سكندر با علايق مات شد * عقلش آمد ناظر آفات شد باز خاصان را بَرِ خود خواند زود * خُلق افزون كرد يك‌يك را ستود گفت با ياران كه ره شد ناپديد * مرشد اينجا بايد و نور جديد عقل ، اينجا منهزم گشت و خراب * كين ره عشق است و بىپر شد عقاب فكر پيش آريد و بگذاريد ذكر * فكر هم بايد كه باشد صاف و بكر ز آنكه از فكر نو آيد كشف و حال * از سخن نايد در اينجا جز ملال قوم گفتندش كه مهلتمان بده * تا كه بگشائيم اين بند و گره ما سه روز از شاه مىخواهيم مُهل * بو كه چشم ما شود روشن ز كُحل خاك پاكان در دو چشم خود كنيم * تا بود كه فرق نيك و بد كنيم خاك پيران همچو سرمه و توتيا * در نظر ريزيم بىروىوريا تا كه روشن گردد اين ظلمات ما * گم شود در مهر دل ، ذرّات ما بعد از آن ذرّه دليل خور شود * ديده‌ها از ذرّه‌ها انور شود بعد از آن رفتند آن قوم دودل * تا به فكر دل رهند از آب و گل
هامش
( 1 ) . ملك : دود و غبار .