در دوم نوبت بُد اين « 1 » افغان و سوز * كه همىجُست آن سكندر نور روز
اهل عالم بود جمله چاكرش * كه جهان بُد همچو خاك اندر برش
جملهء شهزادگان گرم و سرد * همره خود كرد همچو باد و گرد
رو به تركستان نهاد آن بختيار * تا بنوشد آب چشمهء خوشگوار
چون به تركستان رسيد آن كامجوى * خيمه زد خوش ، بر كنار آب جوى
روز ديگر خواند اعيان جهان * پيش خود بنشاند و آوردند خوان
بعد از آن فرمود كاى اركان من * در بدن برمىجهد اين جان من
همچو مرغى مىزند خوش پرّوبال * همچو تشنه مىكند آز زلال
مىنهم خوشروى در ظلمات من * تا نمانم اندرين بر ، مات من
چند و چند اين طمطراق و شور و شر * چند گردم كو به كوى و دربهدر
گرد اين عالم بگرديدم دو بار * زخمها خوردم ز بهر اشتهار
از مكرّر مىشود جانم ملول * چند باشم قاضى ردّ و قبول
من درين ظلمات ، خوش سر مىنهم * تا كه از تشويش كثرت وارهم
هركه خواهد باز گردد سوى خويش * وانكه با ما مىزيد ، گو رو به پيش
تا درين ظلمات باشد هم رفيق * كه رفيق اينجا بود بىشك طريق
راه مطلب در حقيقت اى سوار * راه و منزل نيست اينجا غير يار
اين بگفت و روى در ظلمات كرد * نازنينان جهان را مات كرد
اهل شرع و جمع اصحاب نجوم * جمله استادند در سايهء علوم
مُنبلانه خوش نشستند آن گروه * كه دوپاشان بود بستهء هر شكوه
در پناه آن سكندر مال و زر * جمع مىكردند بىخون جگر
از غنا در خواب رفتند آن زمان * كه سكندر رفت در ظلمت نهان
بر لب آن آب ، ايوان ساختند * جوهر صدساله در گِل باختند
باغ و بستان و دكانها ساختند * خويش در خاك فنا انداختند
تا كه شهرى گشت آن دشت و سراب * مىندانم هست ، يا خود شد خراب
هامش
( 1 ) . س : بدين .