تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 10

مساهمون:

ص١٠
در دوم نوبت بُد اين « 1 » افغان و سوز * كه همىجُست آن سكندر نور روز اهل عالم بود جمله چاكرش * كه جهان بُد همچو خاك اندر برش جملهء شهزادگان گرم و سرد * همره خود كرد همچو باد و گرد رو به تركستان نهاد آن بختيار * تا بنوشد آب چشمهء خوشگوار چون به تركستان رسيد آن كام‌جوى * خيمه زد خوش ، بر كنار آب جوى روز ديگر خواند اعيان جهان * پيش خود بنشاند و آوردند خوان بعد از آن فرمود كاى اركان من * در بدن برمىجهد اين جان من همچو مرغى مىزند خوش پرّوبال * همچو تشنه مىكند آز زلال مىنهم خوش‌روى در ظلمات من * تا نمانم اندرين بر ، مات من چند و چند اين طمطراق و شور و شر * چند گردم كو به كوى و دربه‌در گرد اين عالم بگرديدم دو بار * زخمها خوردم ز بهر اشتهار از مكرّر مىشود جانم ملول * چند باشم قاضى ردّ و قبول من درين ظلمات ، خوش سر مىنهم * تا كه از تشويش كثرت وارهم هركه خواهد باز گردد سوى خويش * وانكه با ما مىزيد ، گو رو به پيش تا درين ظلمات باشد هم رفيق * كه رفيق اينجا بود بىشك طريق راه مطلب در حقيقت اى سوار * راه و منزل نيست اينجا غير يار اين بگفت و روى در ظلمات كرد * نازنينان جهان را مات كرد اهل شرع و جمع اصحاب نجوم * جمله استادند در سايهء علوم مُنبلانه خوش نشستند آن گروه * كه دوپاشان بود بستهء هر شكوه در پناه آن سكندر مال و زر * جمع مىكردند بىخون جگر از غنا در خواب رفتند آن زمان * كه سكندر رفت در ظلمت نهان بر لب آن آب ، ايوان ساختند * جوهر صدساله در گِل باختند باغ و بستان و دكانها ساختند * خويش در خاك فنا انداختند تا كه شهرى گشت آن دشت و سراب * مىندانم هست ، يا خود شد خراب
هامش
( 1 ) . س : بدين .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 10 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى