و شرح اين كلمات در نظم گفته شود . تو اينقدر بدان كه چشم گواه دل است و زبان از چشم گويا مىشود و زبان خبر از حال دل ندارد و در اين « 1 » حال كه سخن مىگذرد گوش نامحرم است و ذكر اين نيز در نظم گفته شود . غرض آنكه زبان و چشمى كه به دل متّصل نباشد لذّت « 2 » از بينائى و گويايى خود نبرند و سخن اهل دل قبول نكنند و اهل دل آنها را دوست دارند و اهل طريقت با اهل حق نه دوستىشان باشد و نه دشمنى ، و اهل شرع با اهل حقشان دشمنى باشد . معنى
« اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ »
الى آخره ( 2 / 257 ) ، و تأويل
« وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ »
( 6 / 59 ) ، در اين « 3 » حكايت خواهد گذشت . و صلّى اللّه على محمّد و آله . « 4 »
حكايت [ چون سكندر مشرق و مغرب بديد در ميان خير و شر خطّى كشيد ]
چون سكندر مشرق و مغرب بديد * در ميان خير و شر خطّى كشيد
سدّ محكم بر رخ يأجوج بست * تا جهان از جور مأجوجان برست
چون فراغت يافت از تصوير گِل * خواست تا سيرى كند در جان و دل
ولوله افتاد در جانش همى * تا بيابد جانِ ريشش مرهمى
گفت يا رب بس كه گشتم در جهان * جان من تشنه است يا رب ده امان
زانكه دانم هست بحر بىكران * شد جواهر خوش گواه سرّ آن
راه آن بحرم نما اى دستگير * تا نميرم در خيال و در زحير
برق الهام الهى ريخت نور * در دل اسكندر پرخون و زور
كاى سكندر رو ، به ظلمات و بساز * در دل ظلمت نشين ، بگذار آز
روى در ظلمات كن با درد و سوز * تا بدانى شب چه باشد ، چيست روز
چشمهء آب حيات ، اى ساده مرد * در دل ظلمات بتوان ديد و خورد
چون شنيد اسكندر اين آواز غيب * عزم ظلمت كرد و شد بىشكّ و ريب
هامش
( 1 ) . س : درين .
( 2 ) . س : لذّات .
( 3 ) . س : درين .
( 4 ) . ملك و س : و صلّى اللّه على خير خلقه محمّد و آله و سلّم .