تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 6

مساهمون:

ص٦
گفت با جابر ، شه و سالار دل * كه درآ يك لحظه در بازار دل چونكه پرسيدى مقام و منزلات * ذات خود گويم در انوار صفات جابرا ، نور رسولت بيشتر * شد هويدا از همه چيز دگر جابرا سير رسولت بيش از آنست * كه خيال سست پست كاهنانست حق تعالى ، اوّل اين نور آفريد * پرتو اين نور شد ، نيكى پديد بهر نور من جهان خيرات يافت * گوشِ انس از انس من آيات يافت خير و بركاتست باهم اى رفيق * اين دو دايم هست با اهل طريق خير و بركت داخل نور هداست * اين دو وصف خوب ، خوى مصطفاست هركه دارد اين دو اسرار اى سعيد * نور احمد هست در وى خوش پديد بعد از آن فرمود با جابر دگر * آن رسول هاشمى خوش‌خبر كه دو پنج و دو هزار اين سال و ماه * نور من استاد در يك جايگاه دو هزار و ده هزار اين سال و روز * نور شمعم بود اندر ذوق و سوز كه بُد اين نورم قريب روى دوست * پرورش مىيافت در پهلوى دوست بعد از آن شد چار قسم آن لمعه باز * عرش و كرسى شد بلند و هم‌طراز « 1 » حاملان عرش با نور و صفا * داخل اين قسم دان اى نيك را خازنان كرسى ربّ مجيد * هم ز نورم حق به قربت آفريد باز اين قسم چهارم جلوه كرد * شد محبّت كان بود همراه درد در محبّت مثل آن سال اى پسر * داشت همچون نور ديده در نظر چار صورت بست باز اين نور صاف * تا درآرد سرّ اشيا در مصاف تا كه مخلوقات و لوح و خلد شاد * هر يك از قسمى از آن كرد ، اوستاد قسم چارم در مقام خوف داشت * تا رجا در مزرع جانم بكاشت اندرين وادى خوف اين نور ذات * مثل منزلهاى ديگر بود مات چار شق شد باز آن نور عليم * چون گذشت از منزلات خوف و بيم شد ملك پيدا و شمس و هم قمر * با كواكب اى حريص هر خبر
هامش
( 1 ) . س و ملك 1 و 2 : سرفراز .