گفت با جابر ، شه و سالار دل * كه درآ يك لحظه در بازار دل
چونكه پرسيدى مقام و منزلات * ذات خود گويم در انوار صفات
جابرا ، نور رسولت بيشتر * شد هويدا از همه چيز دگر
جابرا سير رسولت بيش از آنست * كه خيال سست پست كاهنانست
حق تعالى ، اوّل اين نور آفريد * پرتو اين نور شد ، نيكى پديد
بهر نور من جهان خيرات يافت * گوشِ انس از انس من آيات يافت
خير و بركاتست باهم اى رفيق * اين دو دايم هست با اهل طريق
خير و بركت داخل نور هداست * اين دو وصف خوب ، خوى مصطفاست
هركه دارد اين دو اسرار اى سعيد * نور احمد هست در وى خوش پديد
بعد از آن فرمود با جابر دگر * آن رسول هاشمى خوشخبر
كه دو پنج و دو هزار اين سال و ماه * نور من استاد در يك جايگاه
دو هزار و ده هزار اين سال و روز * نور شمعم بود اندر ذوق و سوز
كه بُد اين نورم قريب روى دوست * پرورش مىيافت در پهلوى دوست
بعد از آن شد چار قسم آن لمعه باز * عرش و كرسى شد بلند و همطراز « 1 »
حاملان عرش با نور و صفا * داخل اين قسم دان اى نيك را
خازنان كرسى ربّ مجيد * هم ز نورم حق به قربت آفريد
باز اين قسم چهارم جلوه كرد * شد محبّت كان بود همراه درد
در محبّت مثل آن سال اى پسر * داشت همچون نور ديده در نظر
چار صورت بست باز اين نور صاف * تا درآرد سرّ اشيا در مصاف
تا كه مخلوقات و لوح و خلد شاد * هر يك از قسمى از آن كرد ، اوستاد
قسم چارم در مقام خوف داشت * تا رجا در مزرع جانم بكاشت
اندرين وادى خوف اين نور ذات * مثل منزلهاى ديگر بود مات
چار شق شد باز آن نور عليم * چون گذشت از منزلات خوف و بيم
شد ملك پيدا و شمس و هم قمر * با كواكب اى حريص هر خبر
هامش
( 1 ) . س و ملك 1 و 2 : سرفراز .