« انس رضى اللّه عنه قال كنّا عند رسول اللّه عليه و على آله و سلّم ، اذا انزل عليه جبرئيل ( ع ) فقال :
يا رسول اللّه : انّ فقراء امّتك يدخلون الجنّة قبل الاغنياء ، به نصف يوم و هو خمسمائة عام ، ففرح رسول ( ص ) و قال : أ فيكم من ينشدنا فقال بدوى : نعم ، يا رسول اللّه . فقال :
هات . فأنشد شعرا فتواجد رسول اللّه ( ص ) و تواجد الاصحاب معه حتى سقط رداؤه عن منكبيه فلما فرغوا آوى كل واحد الى مكانه . قال معاوية بن ابى سفيان ما احسن لعبكم يا رسول اللّه . فقال مه يا معاوية : ليس بكريم من لم يهتزّ عند سماع ذكر الحبيب . ثمّ قسّم رداء رسول اللّه ( ص ) بين من حاضر هم باربعمائة قطعة .
برگردان : انس بن مالك ( رضى ) روايت كند كه ما نزد پيغمبر بوديم ( ص ) . ناگاه جبرئيل ( ع ) بر آن حضرت فرود آمد . و گفت : كه اى فرستاده خدا به درستى كه درويشان امّت تو پيش از توانگران به نيمروز آن جهان به بهشت خواهند رفت و آن نيمروز پانصد سال اين جهان باشد . پس حضرت پيغمبر ( ص ) از اين خبر شادمان شد و فرمود با حاضران مجلس كه آيا در ميان شما هيچكس هست كه شعرى از براى ما بخواند ؟ پس باديهنشينى گفت : يا رسول اللّه من مىتوانم ، حضرت مصطفى ( ص ) فرمود : بخوان پس آن باديهنشين اين دو بيت بخواند :
« به درستى كه گزيده است مار عشق جگر مرا و هيچ طبيبى نيست كه درمان آن تواند كرد و هيچ فسونگرى نيست كه افسون بر آن بخواند تا آن تسكين يابد مگر آن حبيبى كه من گرفتار عشق اويم كه نزد اوست افسون و ترياق من به غير از وصل او درد عشق مرا هيچ دوا نيست » .
پس حضرت مصطفى ( ص ) چون اين دو بيت بشنيد گريه بر آن حضرت دست داد و جسم مبارك آن حضرت به جنبش درآمد و برخاست و اصحاب با آن حضرت برخاستند و به جنبش درآمدند و چندان بدن مبارك آن حضرت حركت كرد كه ردا از دوشش بيفتاد . پس چون از تواجد فارغ گشت هركسى باز جاى خود رفت و بنشست و معاويه پسر ابو سفيان گفت خوشبازيى كردى يا رسول اللّه . پس حضرت مصطفى ( ص ) فرمود كه رها كن اين فكر و خاموش شو اى معاويه كه اين نه بازى بود كه ما كرديم . نه كريم باشد كسى كه ياد حبيب كنند و او خوشوقت نشود و از جاى خود نجنبد . بعد از آن
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة مقدمه 28
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
صمقدمه ٢٨