تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة مقدمه 27

مساهمون:

صمقدمه ٢٧
ناقوس قلندرى به ناموس فروخت * ميخانه به خصم داد و پيمانه شكست
( ر - 52 )
نه هركه برهنه شد قلندر گويند * يا گرد جهان دود سكندر گويند با اسم قلندر و سكندر چه عجب * هم چوب تراشند و به خنجر گويند
( ر - 361 )
عريان شوم و خوى قلندر گيرم * تا همچو خليل خوى آذر گيرم با ترك قلندر قدح باده خورم * تا هستى و بود خود زره برگيرم
( ر - 196 ) عبد الواسع باخرزى در كتاب مقامات جامى از قلندران پيرجمال چنين وصف مىكند : . . . « چون درويش و اصحابش در لباس مرتّب از پشم شتر به سر مىبردند » . « 1 » و مولانا فخر الدين على صفى در لطائف الطّوايف گويد : وى ( پير جمال شيخى معظم و معتقد فيه ) اكثر خواصّ و عوام و پوستين او و مريدان از سر تا به پاى همه پشم شتر بود » « 2 » . . . پير جمال قلندر با توجّه به اصل سفر و غربت هرگز آرام نداشت و پيوسته با ياران و مريدان كوچ مىكرد در كتاب مرآة الافراد گويد : مقصود آنكه اين فقير با درويشان به خاك‌نشينان عراق رسيدند و بگذشتند و كوچ اين فقير هنوز در اصفهان ساكن است . در رباعى ديگر گويد :
داناى اصول جمله درويشانند * سلطان و حشم فقير درويشانند آرى چه كنم كه ابلهان پندارند * با پرچم طاس و خرقه درويشانند
( ر - 107 )

پيرجمال و سماع :

قد لسعت حيّة الهوى كبدى * فلا طبيب لها و لا راق الا الحبيب الذى شغفت به * فعنده رقيتى و ترياقى
در مقدمهء مثنوى فتح الابواب گويد :
هامش
( 1 ) . مقامات جامى ، ص 180 . ( 2 ) . لطائف الطوايف ، ص 25 .