تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
زان نمىبينند جز سنگ سياه * كه نىاند آگه ز اسرار إله اين حجر كه سجده‌گاه عالم است * كه نشان سرّ عهد آدم است عهد و پيمانها در اين سنگ سياه * حق نهاده بهر مشتاقان شاه تا نبيند ديدهء نامحرمان * اين نشان عاشقان رازدان جان احمد زان سبب بشكافتند * كه نشان فقر در وى يافتند زان جدا كردند آن خال سياه * از دل آن شاه با تخت و كلاه تا زيارتگاه مشتاقان كنند * هم ز چشم حاسدان پنهان كنند وجه ديگر بشنو و با كس مگو * سرّ نهان مىدار اى جان عمو وانكه سرّ عشق در پردهء سياه * كرده پنهان در ازل فىالجمله شاه تا جهان سفل باشد برقرار * كاين جهان مايهء فساد است و شرار زان برون آورد حق اين گنج برّ * تا نجويد مصطفى با خلق سرّ تا تواند كرد ملّت آشكار * تا گزارد كار و روى آرد به يار كاين سراى كار و بارست اى جوان * نيست اين منزل مقام عاشقان كاروان سالار مشتاقان زار * زان نزد خيمه در اين دشت و ديار كه حريفش سرّ سرّ سرّ دل * بستد از وى تا نيندازد به گل آن شنيدستى كه ذو القرنين راد * آن زمان كه روى در ظلمت نهاد كرّهء آن اسب كو بُد راهبر * كشت و پنهان كرد اندر رهگذر تا تواند بازگردد سوى يار * تا در آن ظلمت نماند شرمسار چون نمود آن پير اين راه درست * من كمر بستم بر آن احرام چست خواست تا بگريزد از من برق‌وار * شد دلم واقف از آن زورين سوار دست دل در دامنش آويختم * آب خود در شير او آميختم از زبانش من نصيحت خواستم * همچو خاك اندر رهش مىكاستم زانكه همچون باد صبح نوبهار * بوى گل مىريخت او بىزخم خار گفت با من كاى غريب بينوا * سود ندهد گفت‌وگو در راه ما پير پيدا كن اگر خواهى نجات * كاندرين ره درنمىگنجد صفات هان مگو زنهار من حاجى شدم * يك طواف آوردم و ناجى شدم