زان نمىبينند جز سنگ سياه * كه نىاند آگه ز اسرار إله
اين حجر كه سجدهگاه عالم است * كه نشان سرّ عهد آدم است
عهد و پيمانها در اين سنگ سياه * حق نهاده بهر مشتاقان شاه
تا نبيند ديدهء نامحرمان * اين نشان عاشقان رازدان
جان احمد زان سبب بشكافتند * كه نشان فقر در وى يافتند
زان جدا كردند آن خال سياه * از دل آن شاه با تخت و كلاه
تا زيارتگاه مشتاقان كنند * هم ز چشم حاسدان پنهان كنند
وجه ديگر بشنو و با كس مگو * سرّ نهان مىدار اى جان عمو
وانكه سرّ عشق در پردهء سياه * كرده پنهان در ازل فىالجمله شاه
تا جهان سفل باشد برقرار * كاين جهان مايهء فساد است و شرار
زان برون آورد حق اين گنج برّ * تا نجويد مصطفى با خلق سرّ
تا تواند كرد ملّت آشكار * تا گزارد كار و روى آرد به يار
كاين سراى كار و بارست اى جوان * نيست اين منزل مقام عاشقان
كاروان سالار مشتاقان زار * زان نزد خيمه در اين دشت و ديار
كه حريفش سرّ سرّ سرّ دل * بستد از وى تا نيندازد به گل
آن شنيدستى كه ذو القرنين راد * آن زمان كه روى در ظلمت نهاد
كرّهء آن اسب كو بُد راهبر * كشت و پنهان كرد اندر رهگذر
تا تواند بازگردد سوى يار * تا در آن ظلمت نماند شرمسار
چون نمود آن پير اين راه درست * من كمر بستم بر آن احرام چست
خواست تا بگريزد از من برقوار * شد دلم واقف از آن زورين سوار
دست دل در دامنش آويختم * آب خود در شير او آميختم
از زبانش من نصيحت خواستم * همچو خاك اندر رهش مىكاستم
زانكه همچون باد صبح نوبهار * بوى گل مىريخت او بىزخم خار
گفت با من كاى غريب بينوا * سود ندهد گفتوگو در راه ما
پير پيدا كن اگر خواهى نجات * كاندرين ره درنمىگنجد صفات
هان مگو زنهار من حاجى شدم * يك طواف آوردم و ناجى شدم
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 209
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٢٠٩