تو ز هندى آخر اى هندوى غر * فكر مكن در باب قند و نيشكر
سير بسيارش بيابد نيشكر * تا بيابد فعل و اسم گلشكر
بوى مشك و عود از سرگين مجو * جز به اهل دل تو علم دين مگو
بحر رحمت بهر اين سرگشتگانست * كه خدا با جمله اشيا در ميانست
دوخته بر قدر هريك جبّهاى * گنج بين جائى و جايى حبّهاى
تو نه شاهى و نه هم پيغمبرى * از فضولى مىكنى اين داورى
كار خود بگذار و رو اى بىخبر * كه هميشه بود و باشد خير و شر
تو نه ديده دارى و نى عقل و هوش * تا توانى ديد انسان و وحوش
گر همىخواهى كه گردى رستگار * خيز و آزادى طلب اى مرد كار
من نماز و روزهشان آموختم * پردهها بر رويشان من دوختم
تو طهارتشان بياموزان دگر * گر نشستت هست اندر رهگذر
زانكه هستم من غريب اين ديار * عاشقم من مىندانم غير يار
شرح شيخ عامرى گفتم به تو * هم نشان اين طريق تو به تو
بازگويم شرح سير مصطفى * بو كه آرى روى در باب صفا
هم بدانى كين جمالى غريب * هست خاك خاك خاك آن حبيب
اى عزيز ، گوش به قرآن مجيد دار و حقيقت قرآن مجيد درياب . قوله تعالى :
« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ »
( 57 / 3 ) . تو حقيقت كلّى در اوّل و آخر حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و على « 1 » آله و سلّم بجو ، و چشم دل به ظاهر و باطن آن سلطان قاب قوسين دار ، تا در اين زندگى راه به سرچشمهء حيات ابدى برى ، كه اين حيات كه اهل عالم حياتش مىپندارند ، به حقّ دو چشم مخمور حضرت مصطفى صلى اللّه عليه و على آله و سلّم كه اين عين مردگيست ، گوش محبّت نزديك آر تا ناظر سير مصطفى صلّى اللّه عليه و و على آله و سلّم شوى .
اى عزيز ، « 2 » بدان كه جميع اشياء مايل يكديگرند كه ابتداى حال نظر يكى است ، امّا آن نظر در عالم متفرّق شده . هر نظر كه در حيوانات نزول كرد بىقوّت بماند . از آن جهت
هامش
( 1 ) . س : اين كلمه را ندارد .
( 2 ) . س : اخى .