تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
غرّه از نور دو چشم خود مباش * با خرد پيوند بىفكر معاش عقل تزويرى دو روزى پر زند * آن پر اندر صورت پيكر زند چون شود بىتو ز آن تن در روش * نه چشش ماند در آن تن نه كشش در مثال آرم كه تا گردى عليم * كه مثل همچون دليل است اى سليم نور در طفلان بود از بهر نور * طفل چون پيدا شود رفت آن حضور طفل نورانى عزيز عالم است * زانكه او فارغ ز سوز و ماتم است نى زيان داند نه سود و نى عمل * نه درون داند نه دامن نه بغل چون قدم در عالم شركت نهد * تير عزّت از كمانش مىجهد كسب بايد آن دم و علم و ادب * تا نيابد ناقبولى نزد ربّ ور به خدمت در نيايد آن وجود * شد زيان‌كار و نيابد هيچ سود نور چون با عقل و حكمت يار شد * شخص عالى گشت و برخوردار شد بىرفيق عاقل اى جوياى سرّ * كس نبرده راه سوى گنج برّ گر بيابى ديدهء اسراربين * خود نجويى غير يار اندر زمين چشم تو خيره شده‌ست اى خيره‌چشم * كه ندانى غير ناز و غير خشم فاش مىبينى تو موت ديگران * فوت و موت خود نبينى اى فلان تو ندانى كه ندارى اختيار * كه نگهدارى دمى خود در ديار زان سبب دستار دفش كج مىنهى * كه ندارد جان تو هيچ آگهى گر بدانى تلخى زهر فراق * كى كنى اندر جهان اين طمطراق اى جمالى چند سوزى جان خويش * لذّت از مرهم نيابد غير ريش واگذار اين كار و بار و عقل و نور * روى در عشق آر در وصل و حضور شيوهء مستان نگهدار اى غريب * ره مده در دل بجز حبّ حبيب بهر ياران طرح نو آغاز كن * ساز احكام محبين ساز كن راز دل با اهل دل گو اى فقير * بهر نااهلان مخور جام زحير واگذار اين شرح راه و منزلات * سرنگون كن عزّى و لات و منات باده اندر جام كن ، مطرب بيار * غير اين لذّات در خاطر ميار شكر كين نور و خرد باهم رسيد * تا طريق پاكبازان شد پديد
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 211 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى