غرّه از نور دو چشم خود مباش * با خرد پيوند بىفكر معاش
عقل تزويرى دو روزى پر زند * آن پر اندر صورت پيكر زند
چون شود بىتو ز آن تن در روش * نه چشش ماند در آن تن نه كشش
در مثال آرم كه تا گردى عليم * كه مثل همچون دليل است اى سليم
نور در طفلان بود از بهر نور * طفل چون پيدا شود رفت آن حضور
طفل نورانى عزيز عالم است * زانكه او فارغ ز سوز و ماتم است
نى زيان داند نه سود و نى عمل * نه درون داند نه دامن نه بغل
چون قدم در عالم شركت نهد * تير عزّت از كمانش مىجهد
كسب بايد آن دم و علم و ادب * تا نيابد ناقبولى نزد ربّ
ور به خدمت در نيايد آن وجود * شد زيانكار و نيابد هيچ سود
نور چون با عقل و حكمت يار شد * شخص عالى گشت و برخوردار شد
بىرفيق عاقل اى جوياى سرّ * كس نبرده راه سوى گنج برّ
گر بيابى ديدهء اسراربين * خود نجويى غير يار اندر زمين
چشم تو خيره شدهست اى خيرهچشم * كه ندانى غير ناز و غير خشم
فاش مىبينى تو موت ديگران * فوت و موت خود نبينى اى فلان
تو ندانى كه ندارى اختيار * كه نگهدارى دمى خود در ديار
زان سبب دستار دفش كج مىنهى * كه ندارد جان تو هيچ آگهى
گر بدانى تلخى زهر فراق * كى كنى اندر جهان اين طمطراق
اى جمالى چند سوزى جان خويش * لذّت از مرهم نيابد غير ريش
واگذار اين كار و بار و عقل و نور * روى در عشق آر در وصل و حضور
شيوهء مستان نگهدار اى غريب * ره مده در دل بجز حبّ حبيب
بهر ياران طرح نو آغاز كن * ساز احكام محبين ساز كن
راز دل با اهل دل گو اى فقير * بهر نااهلان مخور جام زحير
واگذار اين شرح راه و منزلات * سرنگون كن عزّى و لات و منات
باده اندر جام كن ، مطرب بيار * غير اين لذّات در خاطر ميار
شكر كين نور و خرد باهم رسيد * تا طريق پاكبازان شد پديد
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٢١١