دامن پيرى به چنگ آر اى پسر * زانكه هردم سرزند صد خير و شر
تو چه دانى خير و شر در منزلات * چون نباشد ديدهات بينا به ذات
حاليا چون مردگان دار اين كفن * هان مشو ديگر اسير پيراهن
اين بگفت و همچو مه شد زير ميغ * من شدم گريان و مىگفتم دريغ
وانگفتم با كسى تا اين زمان * قصّههاى نغز آن پير و جوان
ليك بودم دايما در جستوجو * همچو برقى مىدويدم سو به سو
تا بديدم روى خوب مرتضى * يافتم آرام از آن باب صفا
اى برادر غافلاند اين كودكان * كه نهادهستند در صحرا دكان
اين خرابه درخور جغدان بود * جغد دايم طالب ويران بود
باز باشد دايما دربند شاه * بر سر و چشمش بود دايم كلاه
تا نگردد همسراى جغد و زاغ * تا نياموزد از ايشان هزل و لاغ
تا چو شاهش سر دهد از بهر صيد * كس نتاند كردنش دربند قيد
گر نبودى روز حشر و بازخواست * خود نبودى اين طريق چپ و راست
حق ز آدم عهد و پيمان نستدى * زر ندادى هيچكس نان نستدى
همچو حيوان و ددان در كوهسار * مىچريدندى غريبان ديار
نور و عقل عهد و پيمانهاى يار * حق به ايشان داده فاش و آشكار
سرّ غيب خويش پنهان كرده باز * در ميان عقل و نور آن پردهساز
مصطفى قاضى آن اسرار ماست * تو ببينى فاش روز بازخواست
حاليا خر در گلستان مىچران * تا نمايد قامت خود باغبان
اى عزيز ، معنى
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ » ،
( 57 / 3 ) ، گذشت و عجب نباشد كه ترا پرواى آن نبوده باشد كه اسرار آن معلوم كنى . حاليا صفت نور و صفت عقل و صفت عزّت و صفت خوارى و صفت ردّ و قبول خواهد گذشت .
حاضر باش ، كه اوّل و آخر و ظاهر و باطن در عقل و نور مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مخفيست . گوش به نظم دار ، تا معلومت شود كه دانستن اين بر سالك فرض است .
و صلى اللّه على محمّد و آله .
اى مسافر خوشقدم نه در طريق * ليك بايد كه بود در ره رفيق