تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
دامن پيرى به چنگ آر اى پسر * زانكه هردم سرزند صد خير و شر تو چه دانى خير و شر در منزلات * چون نباشد ديده‌ات بينا به ذات حاليا چون مردگان دار اين كفن * هان مشو ديگر اسير پيراهن اين بگفت و همچو مه شد زير ميغ * من شدم گريان و مىگفتم دريغ وانگفتم با كسى تا اين زمان * قصّه‌هاى نغز آن پير و جوان ليك بودم دايما در جست‌وجو * همچو برقى مىدويدم سو به سو تا بديدم روى خوب مرتضى * يافتم آرام از آن باب صفا اى برادر غافل‌اند اين كودكان * كه نهاده‌ستند در صحرا دكان اين خرابه درخور جغدان بود * جغد دايم طالب ويران بود باز باشد دايما دربند شاه * بر سر و چشمش بود دايم كلاه تا نگردد هم‌سراى جغد و زاغ * تا نياموزد از ايشان هزل و لاغ تا چو شاهش سر دهد از بهر صيد * كس نتاند كردنش دربند قيد گر نبودى روز حشر و بازخواست * خود نبودى اين طريق چپ و راست حق ز آدم عهد و پيمان نستدى * زر ندادى هيچ‌كس نان نستدى همچو حيوان و ددان در كوهسار * مىچريدندى غريبان ديار نور و عقل عهد و پيمانهاى يار * حق به ايشان داده فاش و آشكار سرّ غيب خويش پنهان كرده باز * در ميان عقل و نور آن پرده‌ساز مصطفى قاضى آن اسرار ماست * تو ببينى فاش روز بازخواست حاليا خر در گلستان مىچران * تا نمايد قامت خود باغبان
اى عزيز ، معنى
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ » ،
( 57 / 3 ) ، گذشت و عجب نباشد كه ترا پرواى آن نبوده باشد كه اسرار آن معلوم كنى . حاليا صفت نور و صفت عقل و صفت عزّت و صفت خوارى و صفت ردّ و قبول خواهد گذشت . حاضر باش ، كه اوّل و آخر و ظاهر و باطن در عقل و نور مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مخفيست . گوش به نظم دار ، تا معلومت شود كه دانستن اين بر سالك فرض است . و صلى اللّه على محمّد و آله .
اى مسافر خوش‌قدم نه در طريق * ليك بايد كه بود در ره رفيق
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 210 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى