آدم و حوّا نبود و آبوگِل * كه نمود او راه ما در جان و دل
اين نشان فرمود با اصحاب خود * عاشقان را بس نباشد اين سند
روى الامام الاستاد ابو القاسم القشيرى باسناده عن انس بن مالك رضى اللّه عنه ، قال :
قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم : متى القى احبّايى ؟ فقال اصحابه : بأبينا انت و امّنا ا و لسنا احبّاءك ؟ فقال : انتم اصحابى . احبّايى قوم لم يرونى و آمنوا بى ، انا اليهم بالا شواق
. صدق رسول اللّه . « 1 »
حكايت [ اين حكايت بشنو اى جوياى حال تا نميرى خوار در كنج ملال ]
اين حكايت بشنو اى جوياى حال * تا نميرى خوار در كنج ملال
تا چو مردان در ره حق كم زنى * بگذرى از خويش و از ما و منى
مستم اكنون مىدرم پردهء جهان * تا نمايم روى سرخ عاشقان
بىخبر باب اين فقير دردمند * در طفوليت به غربت او فكند
بنده بودم بىخود و بىاختيار * بىوقوف از سير و راه « 2 » هر ديار
برد القصّه مرا سوى حجاز * با دل غمگين و با سوز و نياز
چون بگرديدم به گرد آن حرم * پيرمردى صاف آمد در برم
چشم بر روى من بيدل گماشت * كرد اشارت وز طوافم بازداشت
دست من بگرفت آن پير جميل * برد تا پيش مصلاى خليل
گفت اى فرزند بنشين يك زمان * تا بگويم با تو اسرار نهان
گفت بنگر نيك اندر آن و اين * تا ببينى امر حق فاش و مبين
تا بصير اين اشارتها شوى * بو كه آخر هم رفيق ما شوى
حق همىگويد نهان در گوشها * كه نگنجد با من اين روپوشها
هركه خواهد وصل ما گو عور شو * امر ما كر نشنود گو دور شو
زان نهاد اين خانه در صحراى گرم * تا كه گردد نفس ما چون موم نرم
مىدوند اين غافلان بىخبر * گرد اين خالىسراى بىنظر
هامش
( 1 ) . س : صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم .
( 2 ) . س : وز راه و سير .