تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
آدم و حوّا نبود و آب‌وگِل * كه نمود او راه ما در جان و دل اين نشان فرمود با اصحاب خود * عاشقان را بس نباشد اين سند
روى الامام الاستاد ابو القاسم القشيرى باسناده عن انس بن مالك رضى اللّه عنه ، قال : قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم : متى القى احبّايى ؟ فقال اصحابه : بأبينا انت و امّنا ا و لسنا احبّاءك ؟ فقال : انتم اصحابى . احبّايى قوم لم يرونى و آمنوا بى ، انا اليهم بالا شواق . صدق رسول اللّه . « 1 »
حكايت [ اين حكايت بشنو اى جوياى حال تا نميرى خوار در كنج ملال ]
اين حكايت بشنو اى جوياى حال * تا نميرى خوار در كنج ملال تا چو مردان در ره حق كم زنى * بگذرى از خويش و از ما و منى مستم اكنون مىدرم پردهء جهان * تا نمايم روى سرخ عاشقان بىخبر باب اين فقير دردمند * در طفوليت به غربت او فكند بنده بودم بىخود و بىاختيار * بىوقوف از سير و راه « 2 » هر ديار برد القصّه مرا سوى حجاز * با دل غمگين و با سوز و نياز چون بگرديدم به گرد آن حرم * پيرمردى صاف آمد در برم چشم بر روى من بيدل گماشت * كرد اشارت وز طوافم بازداشت دست من بگرفت آن پير جميل * برد تا پيش مصلاى خليل گفت اى فرزند بنشين يك زمان * تا بگويم با تو اسرار نهان گفت بنگر نيك اندر آن و اين * تا ببينى امر حق فاش و مبين تا بصير اين اشارتها شوى * بو كه آخر هم رفيق ما شوى حق همىگويد نهان در گوشها * كه نگنجد با من اين روپوشها هركه خواهد وصل ما گو عور شو * امر ما كر نشنود گو دور شو زان نهاد اين خانه در صحراى گرم * تا كه گردد نفس ما چون موم نرم مىدوند اين غافلان بىخبر * گرد اين خالىسراى بىنظر
هامش
( 1 ) . س : صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم . ( 2 ) . س : وز راه و سير .