تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
عذر آوردند در وقت نماز * كه ز آب سرد داريم احتراز سردسير است اين مقام اى شاه دين * زان نمىآريم ما سر بر زمين گفت سر ما عذر اين تقصير نيست * در زمستان حاجت تطهير نيست چون شنيدند اين سخن زان كان راز * روى آوردند در صفّ نماز بىوضو و بىطهارت صبح و شام * صف كشيدندى به پهلوى امام ناگهانى محتسب شد گرسنه * بهر كديه رفت آنجا يك‌تنه رفت اندر خلوت آن خاص و عام * تا ببيند چيستشان در كاس و جام خودبه‌خود مىگفت مهمانم دو روز * بسته خواهم داشت با اين قوم پوز تا بدانم جمله كاروبارشان * هم ببينم طاعت و ايثارشان درّه مىبينند و طرّه و كرّه‌خر * پس نباشد مرمرا اين كرّ و فرّ يك شبانروز اندر آن خلوت نشست * كس نه خايه شست و نى روى و نه دست رفت پيش آن حكيم بردبار * روى چون سركه ، دهان چون كام مار گفت اين‌ها را چرا سر داده‌اى * اين طريق بد چرا بنهاده‌اى بىطهارت رو به كعبه مىكنند * ريشهء اسلام ما برمىكنند گفت آن دانا بدان نادان خر * كه دو من جو گير و زين ده رو به در كاين وضوى صورت و صوم و صلات « 1 » * هست بىشك بىحيات و بىثبات دست و دل از صورت عالم بشو * آن زمان با مردمان اين قصّه‌گو گفت اين شرع است وقت و حال نيست * در جهان اين دولت و اقبال نيست مال بايد تا مرا باشد حضور * زانكه از مال است فىالجمله سرور گفت آن مست شراب لم يزل * كه نيم من مرد اين جنگ و جدل من همىبينم خر و افسار و بار * نيست پوشيده ز من اسرار يار من نريزم زعفران در پيش گاو * من نيم چون مار و موش كنجكاو من نهادم پاى بر بند ددان « 2 » * بىخروش و گفت‌وگوى و بىبيان شهد از زنبور كرده‌ستم جدا * يافتم از خستگيها من شفا
هامش
( 1 ) . س :كاين وضوى بىنياز و اين صلات .( 2 ) . س : بند بر پاى ددان .