گفت اى مايهء حضور خاص و عام * اين چه گفتى گر به جاى آرم تمام
حاصلم چبود بگو اى مقتدا * گفت خواجه ، جنّتش باشد جزا
گفت با اين فعل و كسب و راه راست * مال دنيا گر بود شاها رواست
خواجه فرمودش بلى اى راهجو * مال صالح هست هم يار نكو
شد مسلمان عامرى چون اين شنيد * رخت اندر خانهء راحت كشيد
گفتوگوى كودكانه شيخ قال * كرد اندر حضرت سلطان حال
آن حكيم جسم و جان مردمان * نبض هريك مىشناسد خوشعيان
اين مثل بشنو كه تا خوشدل شوى * اى كه در كوى فنا خوش مىدوى
حكايت [ كاهلى ديدهورى دلپرورى ناگهان افتاد اندر كشورى ]
كاهلى ديدهورى دلپرورى * ناگهان افتاد اندر كشورى
بود آن كشور به غايت سردسير * بادهشان بد برف و نقل از بقل و سير
بىوقوف از روزه و حجّ و نماز * ليك بُد همراهشان اندك نياز
ديد آن داناى سرّ كردگار * ابتدا و انتهاى كاروبار
بهر صيدى رفته بُد آن ديدهور * نى براى جمع مال و سيم و زر
ديد اندر خاك آن دشت و ديار * غنچههايى هست پنهان زير خار
خواست تا آن گوهر و خاك دژم * چون حكيمان خوش جدا سازد ز هم
چون غريبان سايهبانى زد جدا * تا كند آن خار و گل از هم جدا
خلق و خوى عاشقانه ساز كرد * چشم دل در روى صاحبراز كرد
چون چنين ديدند خلق آن ديار * آشنا گشتند با آن شهريار
جمع مىگشتند پيشش روز و شب * كه نمىديدند ازو رنج و تعب
گفت با آن سركشان دلسياه * با هزاران لطف و اكرام إله
كه اگر در پيش حق بنهيد سر * عيشها يابيد اندر بحر و بر
گر به جاى آريد امر كردگار * بىشكىتان بگذرد خوش روزگار
در نماز آييد و تكبير آوريد * تا چو مرغان در دو عالم پر زنيد
خوش زبون سازيد اهل دو جهان * نرمنرم آورد آنها در ميان