سير من بر تخت و يار بخت بود * زين سبب بختم بدينسان برفزود
چونكه قابل بود سر تا پاى من * شد براهيم آگه از سيماى من
با محبّت كرد در رويم نظر * بىزبان و بىاشارات بصر
همچو سرّ آتش عشق قديم * آن نظر فرمود اى مرد سليم
باز عيسى اين بشارت فاش كرد * سرخ شد در باغ آن گلهاى زرد
زان سبب گفت مسيحا فاش بود * تا ببيند ديدهء مشتاق سود
دو گواه عدل آوردم برت * من چه سازم گر نيايد باورت
زين دو گشتم من امين و مستقيم * زان ندارم من ز منكر خوف و بيم
ديگر آنكه مادرم جز من نزاد * فرد بهر خود نيايد در مزاد
زانكه آزاد است از حقد و حسد * بىحسد فارغ ز اسم است و جسد
بودم اندر بطن مادر بس گران * چون بود گويى « 1 » ميان پنبهدان ؟
كوه از باد هوا لرزان نشد * همچو گرد راه سرگردان نشد
گر بگويم نقلهاى مادرى * كس نماند در ديار كافرى
چون نماند كافرى اندر ديار * دل نيابد لذّت از ديدار يار
شرح اين در سفر احكام آورم * حاليا آن پير در دام آورم
گفت با پير آن جوان دلربا * كه ندارم دوست شعر و مدحها
كه سلام حق به جانم مىرسد * هم عيان و هم نهانم مىرسد
آن سلام كام بىنامونشان * مىكند جانم خبردار نهان
سينه و جانم به هم بشكافتند * آن زمان كين رشتهام مىتافتند
امّتم آنگه برابر داشتند * مهر من در سينهشان مىكاشتند
تو مگر اى پير از امّت نهاى * كه خبردار از چنين فرصت نهاى
شيخ گفتا كه به حىّ بىنشان * كه جز او حىّ نيست در فاش و نهان
كه تو بر حقّى و قولت جمله راست * شد سيهرو هركه پيشت برنخاست
ليك برگو تو سؤالم را جواب * تا شود پيدا سرِ آب از سراب
هامش
( 1 ) . س : كوهى .