تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
سير من بر تخت و يار بخت بود * زين سبب بختم بدين‌سان برفزود چونكه قابل بود سر تا پاى من * شد براهيم آگه از سيماى من با محبّت كرد در رويم نظر * بىزبان و بىاشارات بصر همچو سرّ آتش عشق قديم * آن نظر فرمود اى مرد سليم باز عيسى اين بشارت فاش كرد * سرخ شد در باغ آن گلهاى زرد زان سبب گفت مسيحا فاش بود * تا ببيند ديدهء مشتاق سود دو گواه عدل آوردم برت * من چه سازم گر نيايد باورت زين دو گشتم من امين و مستقيم * زان ندارم من ز منكر خوف و بيم ديگر آنكه مادرم جز من نزاد * فرد بهر خود نيايد در مزاد زانكه آزاد است از حقد و حسد * بىحسد فارغ ز اسم است و جسد بودم اندر بطن مادر بس گران * چون بود گويى « 1 » ميان پنبه‌دان ؟ كوه از باد هوا لرزان نشد * همچو گرد راه سرگردان نشد گر بگويم نقلهاى مادرى * كس نماند در ديار كافرى چون نماند كافرى اندر ديار * دل نيابد لذّت از ديدار يار شرح اين در سفر احكام آورم * حاليا آن پير در دام آورم گفت با پير آن جوان دلربا * كه ندارم دوست شعر و مدحها كه سلام حق به جانم مىرسد * هم عيان و هم نهانم مىرسد آن سلام كام بىنام‌ونشان * مىكند جانم خبردار نهان سينه و جانم به هم بشكافتند * آن زمان كين رشته‌ام مىتافتند امّتم آنگه برابر داشتند * مهر من در سينه‌شان مىكاشتند تو مگر اى پير از امّت نه‌اى * كه خبردار از چنين فرصت نه‌اى شيخ گفتا كه به حىّ بىنشان * كه جز او حىّ نيست در فاش و نهان كه تو بر حقّى و قولت جمله راست * شد سيه‌رو هركه پيشت برنخاست ليك برگو تو سؤالم را جواب * تا شود پيدا سرِ آب از سراب
هامش
( 1 ) . س : كوهى .