همچو كوران تكيه زد بر آن عصا * چشمها برهم نهاد آن مبتلا
از بنى عامر بُد آن شيخ اسير * كآمد اندر پيش آن شاه بشير
گفت اى فرزند حارث ازچهرو * مىكنى دعوت بيا با من بگو
گفتهاى هستم رسول كردگار * چون خليلت هست رو در اشتهار
گفتوگوها مىكنى همچون كليم * همچو عيسى مىكنى دلها سليم
اين مقامى بس شريف است و عظيم * اى عجب كت نيست در دل خوف و بيم
اين علم اولاد اسرائيل داشت * از قريش اين چشم هرگز كس نداشت
اين خلافت اين نبوّت دايما * بوده اندر خانههاى انبيا
خانهء اجداد تو بتخانه بود * از كجا اين در خدا بر تو گشود
تو كجا و اين حكايت از كجا * با كه بتوان گفت اين راز اى كيا
حال خود بر من عيان كن اى پسر * تا بدانم كز كه بردى اين نظر
درج دُرّين برگشود آن جوهرى * تا نمايد قوّت پيغمبرى
گفت با سايل كه در خوابى مگر * يا ندارى روشنى اندر نظر
گر ترا گوش است و چشم « 1 » و عقل و هوش * دور كن اوّل ز خود حسّ وحوش
تا كه جنسيّت به هم راغب شوند * تا ببينند آنچه از حق بشنوند
حسّ صورت جنس حسّ غيب نيست * گر بود كر حسن صورت عيب نيست
زان نمىرنجيم ما از غافلان * كه ابا غافل نباشد نور جان
با ادب بنشين و از خود دور شو * ناظر اين حكم و اين دستور شو
چون شدى حاضر اگر ناظر شوى * در طريق راستان ، قادر شوى
حاضر و ناظر ميانشان فرقهاست * حاضر ناظر برد ره سوى راست
آنچه پرسيدى ز من اى پير تو * گوش كن بىمكر و بىتزوير تو
اين نظر دارم من از ربّ جليل * آن زمان كه پر نمىزد جبرئيل
راههاى آز بر من بسته بود * جان من از خوف دشمن رسته بود
راه من در بيشه و صحرا نبود * زان نيامد در ره من غير سود
هامش
( 1 ) . س : چشمست و گوش .