تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
همچو كوران تكيه زد بر آن عصا * چشمها برهم نهاد آن مبتلا از بنى عامر بُد آن شيخ اسير * كآمد اندر پيش آن شاه بشير گفت اى فرزند حارث ازچه‌رو * مىكنى دعوت بيا با من بگو گفته‌اى هستم رسول كردگار * چون خليلت هست رو در اشتهار گفت‌وگوها مىكنى همچون كليم * همچو عيسى مىكنى دلها سليم اين مقامى بس شريف است و عظيم * اى عجب كت نيست در دل خوف و بيم اين علم اولاد اسرائيل داشت * از قريش اين چشم هرگز كس نداشت اين خلافت اين نبوّت دايما * بوده اندر خانه‌هاى انبيا خانهء اجداد تو بتخانه بود * از كجا اين در خدا بر تو گشود تو كجا و اين حكايت از كجا * با كه بتوان گفت اين راز اى كيا حال خود بر من عيان كن اى پسر * تا بدانم كز كه بردى اين نظر درج دُرّين برگشود آن جوهرى * تا نمايد قوّت پيغمبرى گفت با سايل كه در خوابى مگر * يا ندارى روشنى اندر نظر گر ترا گوش است و چشم « 1 » و عقل و هوش * دور كن اوّل ز خود حسّ وحوش تا كه جنسيّت به هم راغب شوند * تا ببينند آنچه از حق بشنوند حسّ صورت جنس حسّ غيب نيست * گر بود كر حسن صورت عيب نيست زان نمىرنجيم ما از غافلان * كه ابا غافل نباشد نور جان با ادب بنشين و از خود دور شو * ناظر اين حكم و اين دستور شو چون شدى حاضر اگر ناظر شوى * در طريق راستان ، قادر شوى حاضر و ناظر ميانشان فرقهاست * حاضر ناظر برد ره سوى راست آنچه پرسيدى ز من اى پير تو * گوش كن بىمكر و بىتزوير تو اين نظر دارم من از ربّ جليل * آن زمان كه پر نمىزد جبرئيل راههاى آز بر من بسته بود * جان من از خوف دشمن رسته بود راه من در بيشه و صحرا نبود * زان نيامد در ره من غير سود
هامش
( 1 ) . س : چشمست و گوش .