نظم او اين است اى صادق بخوان * تا برى ره جانب دار الامان
تا بدانى كه خدا آگاه ماست * چونكه درمانيم ما او رهنماست
يك نفس بىحق مباش ار بندهاى * ور به خود نازى يقين خربندهاى
رجز [ يا ربّ ردّ راكبى محمدا ردّ الىّ و اتّخذ عندى يدا ]
يا ربّ ردّ راكبى محمدا * ردّ الىّ و اتّخذ عندى يدا
انت الّذى جعلته لى عضدا * يا ربّ انّ محمّد لم يوجدا
فجمع قومى كلّهم تبدّدا
هاتفى آواز داد اندر طواف * جمله بشنيدند آن را بىخلاف
كه محمّد را يكى دارنده هست * كه خبردار و نگهدار ويست
گفت عبد المطّلب با اهل غيب * كه نشان ده فاشتر بىشكّ و ريب
گفت هاتف در تهامهست اى عمو * رفت عبد المطّلب در جستوجو
پور نوفل در گذار آمد سوار * با ابو الحارث شد اندر كوهسار
ناگهان ديدند بىرنج و ملال * قامت و رخسار خوب آن هلال
يك درخت افكنده سايه بر سرش * تا نبيند تاب گرما پيكرش
يك دو نقلى كردهاند اى دوستان * در بيان قدّ آن سرو چمان
ذكر او و حبّ او ايمان ماست * مهر رويش روح ما و جان ماست
لال به كامى كه نى در ذكر اوست * اى خوشا دركى كه صرف « 1 » فكر اوست
پور عبّاس فصيح و خوشزبان * كه همىنازد بدان سلطان جان
اين روايت مىكند از جان و دل * تا شود انوار دل پيدا ز گِل
كه چو عبد المطّلب آن شه بيافت * نور احسانش چو خور در مكّه تافت
يكهزار اشتر بداد آن پهلوان * از براى قامت طوبى جان
نيز هم پنجاه رطل زر طلا * كرد ايثار قدوم مصطفى
خواست حق تا باشد آن شه نازنين * كرد پنهانش ز دايه و آن و اين
رسم خوبان است اى جوياى خوب * كه دراندازند آتش در قلوب
هامش
( 1 ) . س : اندر .