آن خداوندى كه او را آفريد * بر طريق كهنه خط خواهد كشيد
بتپرستان را بگوى اى پير كار * ذبح اكبر مىكند آن شهريار
هركه آرد سر به پاى او يقين * سر بلندى يابد و گردد گزين
پير شد ترسان و لرزان همچو مار * كه كنندش بر سر كو سنگسار
گنگ و لال و مرتعش سر گيج و دنگ * رفت اندر پيش دايه بىدرنگ
گفت با دايهء محمّد آن حقير * كه خيال از جستن او وامگير
كه هبل از نام او شد سرنگون * مدح احمد گفت او از حد فزون
گفت دارد آن پسر شأن « 1 » عظيم * سر نهد گفتا برش ديو رجيم
بتپرستان خوار و ما رسوا شويم * تو نبينى باز ما گويا شويم
چون نمىديديم ما در بيشه شير * زان همىبوديم ما دايم دلير
چون برآمد آفتاب پردهسوز * شبپران ديگر كجا بينند روز
بعد از آن رفتم بر شاه قريش * در جبين من نديد آن شاه عيش
گفت با من كاى حليمه ازچهرو * اينچنين آشفتهاى با من بگو
كو محمّد از چه ناوردى به خود * بازگو زوتر ابا من نيك و بد
صورت احوال گفتم سربهسر * سرگذشت خويش اندر رهگذر
رفت عبد المطّلب سوى صفا * بانگ زد بر اهل خويش آن پيشوا
در زمان خويشان او گشتند جمع * همچو پروانه كه بيند روى شمع
جمله پرسيدند از شمع طراز * كه بگو احوال خود فىالجمله باز
گفت عبد المطّلب با ياوران * كه شده گم پور پورم ناگهان
جمله گفتندش كه اى شه ، شو سوار * تا بگرديم اندرين كوه و ديار
گرد مكه طوف كردند آن گروه * كنجكنج دامن و بالاى كوه
بازگرديدند فىالجمله حزين * گردناك و دردناك و باحنين
جامه و احرام درپوشيد شاه * هفت نوبت طوف كرد آن مرد راه
در طواف اين نظم فرمود آن قباد * تا كه تيرش بر نشانه اوفتاد
هامش
( 1 ) . س : شأنى .