تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
آن خداوندى كه او را آفريد * بر طريق كهنه خط خواهد كشيد بت‌پرستان را بگوى اى پير كار * ذبح اكبر مىكند آن شهريار هركه آرد سر به پاى او يقين * سر بلندى يابد و گردد گزين پير شد ترسان و لرزان همچو مار * كه كنندش بر سر كو سنگسار گنگ و لال و مرتعش سر گيج و دنگ * رفت اندر پيش دايه بىدرنگ گفت با دايهء محمّد آن حقير * كه خيال از جستن او وامگير كه هبل از نام او شد سرنگون * مدح احمد گفت او از حد فزون گفت دارد آن پسر شأن « 1 » عظيم * سر نهد گفتا برش ديو رجيم بت‌پرستان خوار و ما رسوا شويم * تو نبينى باز ما گويا شويم چون نمىديديم ما در بيشه شير * زان همىبوديم ما دايم دلير چون برآمد آفتاب پرده‌سوز * شب‌پران ديگر كجا بينند روز بعد از آن رفتم بر شاه قريش * در جبين من نديد آن شاه عيش گفت با من كاى حليمه ازچه‌رو * اين‌چنين آشفته‌اى با من بگو كو محمّد از چه ناوردى به خود * بازگو زوتر ابا من نيك و بد صورت احوال گفتم سربه‌سر * سرگذشت خويش اندر رهگذر رفت عبد المطّلب سوى صفا * بانگ زد بر اهل خويش آن پيشوا در زمان خويشان او گشتند جمع * همچو پروانه كه بيند روى شمع جمله پرسيدند از شمع طراز * كه بگو احوال خود فىالجمله باز گفت عبد المطّلب با ياوران * كه شده گم پور پورم ناگهان جمله گفتندش كه اى شه ، شو سوار * تا بگرديم اندرين كوه و ديار گرد مكه طوف كردند آن گروه * كنج‌كنج دامن و بالاى كوه بازگرديدند فىالجمله حزين * گردناك و دردناك و باحنين جامه و احرام درپوشيد شاه * هفت نوبت طوف كرد آن مرد راه در طواف اين نظم فرمود آن قباد * تا كه تيرش بر نشانه اوفتاد
هامش
( 1 ) . س : شأنى .