تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
چون به خود بازآمدم احمد نبود * روم چون زر گشت و چشمم شد كبود شد جهان تاريك بر چشمم چو قير * كه نمىديدم جمال آن امير بر سر و رو گشتم اندر خاك كو * خواستم تا بشكنم جام و سبو مىدويدم لال و دنگ و پرملال * همچو چشم صائم از بهر هلال هركه مىديدم همىپرسيدمش * بهر آنكه مژده يابم از دمش با من شوريده مىگفتند خلق * كه چرا بدريده‌اى اين حلق و دلق من همىگفتم كه پور آمنه * دل ز من برد و چو دل بر جاى نه جمله مىگفتند رو ياوه مگو * او نبُد با تو بهل اين جست‌وجو من همىگفتم ابا آن غافلان * كه نبيند روى او جز چشم جان جان من مىسوخت از دردش چو عود * كس ز حال زار من آگه نبود شرح عشق و شرح سوز و شرح درد * در دو عالم اى برادر كس نكرد كاين نظر چون روى جانان ديدنيست * در دو گيتى بىشكى اين ديده نيست در جهان عشق جو اين چشم و رو * نيست اين اسرار اندر چارسو نيست در بازار جز گفت و شنيد * آن يكى بفروخت ، آن « 1 » ديگر خريد خلق جمله در پى بيع و شريست * عاشقا بگذر در آن ميدان مايست اسب « 2 » همّت در پى جانان دوان * هان مشو بندور در هر دو جهان كه قرار عاشقان در لامكانست * اين دو عالم خوابگاه كودكانست جان عاشق فارغ از باغ و دكانست * چه دكان و باغ گو فارغ ز جانست گر بيابى لذّت از درد اى پسر * كى زنى تو خيمه اندر رهگذر هركه چشمش ديده باشد روى دوست * داند اين افغان و زارم از چه روست چون حليمه در پى احمد دود * گوش او از طعن نادان كر بود گفت هر سو مىدويدم چپ و راست * تا بدانم كه محمّد در كجاست ناگهان پيرى رسيد اندر گذار * گفت با من كاى زن آشفته‌كار اين فغان و ناله‌ات از بهر كيست * بازگو با من كه مقصود تو چيست
هامش
( 1 ) . س : و آن . ( 2 ) . س : اسپ .