گفتمش پورى به رخ چون آفتاب * گم شدهست از من از آن رويم بتاب
هست پور آمنه آن كان نوش * وانما گر ديدىاش ور نى خموش
گر تو هستى پير راه و راهدان * مقصدم بنما مگو از اين و آن
رهنمايان در جهان پر ديدهام * پردهها بر رويشان بدريدهام
كه نبُدشان غير ذكر و راه و نقل * هيچ همرهشان نبود انوار عقل
تو نشان احمدم واده اگر * نيستى مانند آنها كور و كر
گر ندانى معنى تكرار خود * گر چنينى رو مده آزار خود
گفت با من پير از راه جدل * كه بيا با من به نزديك هُبل
كو نمايد اين ره باريك تو * روز گرداند شب تاريك تو
پيش او مسكين شو و تسليم باش * با تو بنمودم ره مقصود فاش
گفتم اى شيخ خرف تو غافلى * همچو آن شيخان پى هر آفلى
تو نمىدانى كه آن شب كان پسر * در وجود آمد جدا شد خير و شر
لات و عزّى سرنگون گشتند و خوار * از بتان برخاست اكنون اعتبار
پير گفتا هى زبان دربند كن * وامگو زنهار ديگر اين سخن
من بگويم بهر تو اين با هبل * تو زبان خود نگهدار از خلل
بازگو با من تو نام آن پسر * تا توانم گفت شرحش سربهسر
گفتمش باب از پى اكرام او * خواند آن شه را محمّد اى عمو
پير شد در پيش بت با صد نياز * تا بگويد با بت خود قصّه باز
گفت با بت كاى عظيم بىنياز * كار اين بيچارهء غمگين بساز
چون قريش از تو عطاها ديدهاند * سالها در پاى تو غلطيدهاند
گشته گم زيشان محمّد پور خوب * همچو نور ديده و انس قلوب
چون محمّد بر زبان آورد پير * اوفتاد از پا هبل با صد نفير
سرنگون شد بر فراز تخت خويش * ديد او با خاك يكسان بخت خويش
گفت كاى شيخ ار بدانى كان پسر * چه نشانها دارد اندر پا و سر
دل ز خويش و بود ما هم بركنى * فكر راه و منزل ديگر كنى
اى هلاك ما به دست او بود * هركجا هستىست پست او شود
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 197
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٩٧