تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
گفتمش پورى به رخ چون آفتاب * گم شده‌ست از من از آن رويم بتاب هست پور آمنه آن كان نوش * وانما گر ديدىاش ور نى خموش گر تو هستى پير راه و راهدان * مقصدم بنما مگو از اين و آن رهنمايان در جهان پر ديده‌ام * پرده‌ها بر رويشان بدريده‌ام كه نبُدشان غير ذكر و راه و نقل * هيچ همره‌شان نبود انوار عقل تو نشان احمدم واده اگر * نيستى مانند آنها كور و كر گر ندانى معنى تكرار خود * گر چنينى رو مده آزار خود گفت با من پير از راه جدل * كه بيا با من به نزديك هُبل كو نمايد اين ره باريك تو * روز گرداند شب تاريك تو پيش او مسكين شو و تسليم باش * با تو بنمودم ره مقصود فاش گفتم اى شيخ خرف تو غافلى * همچو آن شيخان پى هر آفلى تو نمىدانى كه آن شب كان پسر * در وجود آمد جدا شد خير و شر لات و عزّى سرنگون گشتند و خوار * از بتان برخاست اكنون اعتبار پير گفتا هى زبان دربند كن * وامگو زنهار ديگر اين سخن من بگويم بهر تو اين با هبل * تو زبان خود نگهدار از خلل بازگو با من تو نام آن پسر * تا توانم گفت شرحش سربه‌سر گفتمش باب از پى اكرام او * خواند آن شه را محمّد اى عمو پير شد در پيش بت با صد نياز * تا بگويد با بت خود قصّه باز گفت با بت كاى عظيم بىنياز * كار اين بيچارهء غمگين بساز چون قريش از تو عطاها ديده‌اند * سالها در پاى تو غلطيده‌اند گشته گم زيشان محمّد پور خوب * همچو نور ديده و انس قلوب چون محمّد بر زبان آورد پير * اوفتاد از پا هبل با صد نفير سرنگون شد بر فراز تخت خويش * ديد او با خاك يكسان بخت خويش گفت كاى شيخ ار بدانى كان پسر * چه نشانها دارد اندر پا و سر دل ز خويش و بود ما هم بركنى * فكر راه و منزل ديگر كنى اى هلاك ما به دست او بود * هركجا هستىست پست او شود
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 197 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى