چون شنيدند آن سخنهاى درست * شوهر و زن در ره افتادند چست
تا به پيش سرو باغ جان جان * شاد و خندان بود آن غنچهدهان
چشم و رو بر آسمان بگماشته * دست دل سوى هوا برداشته
آفتاب از شرم او زرّين شده * ماهتاب اندر پىاش پروين شده
شوى دايه گفت كاى جان جهان * بازگو احوال خود با ما عيان
گفت دو شخص آمدند از آسمان * من چه گويم وصف آن روحانيان
سينهام بشكافتند آن بيدلان * جوهرى كردند در جانم نهان
دست ماليدند بر سينهام دگر * نى نشانش ماند و نى خون جگر
پس به قپّانم نهادند اى عمو * سوى ديگر امّتانم روبهرو
آنچنانكه ذكر آن از پيش رفت * گفت با شوى حليمهء ديدهتفت
در حضور كاهنش بردند باز * تا بگويد سربهسر احوال و راز
شاه با كاهن بگفت احوال خود * كاهنه جوشيد در خود همچو دد
گفت با بانگ بلند آن پرتعب * بر سر كوى بلندان عرب
كه به قتل آريد اين طفل اى يلان * ورنه خواهدكردتان بىخانومان
هم مرا با او به قتل آريد زود * تا نبينم من شما در نار و دود
چون رسد در وادى عقل اين پسر * مر شما را خواند اسباب سقر
دين تازه آورد اندر ميان * زو به خاك افتد علوم عالمان
عاقلان با خاك ره يكسان كند * خانههاى كهنگان ويران كند
تا نشد پيدا ببايد نيست كرد * ورنه از جانتان برآرد دود و گرد
دست احمد داشت اندر دست خود * با بدان مىگفت آن گفتار بد
دايه گفتا چون شنيدم اين ازو * از عدو كردم جدا آن فتنهجو
گفتم اى كاهن مگر ديوانهاى * يا كه غرّه از بت و بتخانهاى
بردم القصّه شه دستاننما * تا به خانهء خويش با نور و صفا
بعد از آن چون گنج پنهان كردمش * همچو جان اندر بدن پروردمش
هر صباحى آمدى مرغى سفيد * گم شدى در سينهء شاخ اميد
روز ديگر باز مرغى همچنان * آمدى در گرد آن شه پرزنان
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 194
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٩٤