تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
چون شنيدند آن سخنهاى درست * شوهر و زن در ره افتادند چست تا به پيش سرو باغ جان جان * شاد و خندان بود آن غنچه‌دهان چشم و رو بر آسمان بگماشته * دست دل سوى هوا برداشته آفتاب از شرم او زرّين شده * ماهتاب اندر پىاش پروين شده شوى دايه گفت كاى جان جهان * بازگو احوال خود با ما عيان گفت دو شخص آمدند از آسمان * من چه گويم وصف آن روحانيان سينه‌ام بشكافتند آن بيدلان * جوهرى كردند در جانم نهان دست ماليدند بر سينه‌ام دگر * نى نشانش ماند و نى خون جگر پس به قپّانم نهادند اى عمو * سوى ديگر امّتانم روبه‌رو آن‌چنان‌كه ذكر آن از پيش رفت * گفت با شوى حليمهء ديده‌تفت در حضور كاهنش بردند باز * تا بگويد سربه‌سر احوال و راز شاه با كاهن بگفت احوال خود * كاهنه جوشيد در خود همچو دد گفت با بانگ بلند آن پرتعب * بر سر كوى بلندان عرب كه به قتل آريد اين طفل اى يلان * ورنه خواهدكردتان بىخان‌ومان هم مرا با او به قتل آريد زود * تا نبينم من شما در نار و دود چون رسد در وادى عقل اين پسر * مر شما را خواند اسباب سقر دين تازه آورد اندر ميان * زو به خاك افتد علوم عالمان عاقلان با خاك ره يكسان كند * خانه‌هاى كهنگان ويران كند تا نشد پيدا ببايد نيست كرد * ورنه از جانتان برآرد دود و گرد دست احمد داشت اندر دست خود * با بدان مىگفت آن گفتار بد دايه گفتا چون شنيدم اين ازو * از عدو كردم جدا آن فتنه‌جو گفتم اى كاهن مگر ديوانه‌اى * يا كه غرّه از بت و بتخانه‌اى بردم القصّه شه دستان‌نما * تا به خانهء خويش با نور و صفا بعد از آن چون گنج پنهان كردمش * همچو جان اندر بدن پروردمش هر صباحى آمدى مرغى سفيد * گم شدى در سينهء شاخ اميد روز ديگر باز مرغى همچنان * آمدى در گرد آن شه پرزنان