تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
تو قبولش كن كه يا بى سود ازو * كه نبينى تو شرار و دود ازو گفتمش من مشورت با شو كنم * بعد از آن اين گفت‌وگو يكسو كنم گفت دايه چون به شوهر گفتم اين * شوهرم شد خرّم و گلگون‌جبين گفت رو زوتر كه نستاند كسى * كانتظار اين كشيدستى بسى يك حسودى گفت هيهات آن زمان * جمع كرده‌ستند طفل منعمان آن يتيم بينوا را ديده‌اند * نى چو تو بىعقل و هوش و ديده‌اند جان من چون عود در آتش فتاد * كان حسودك همچو سگ آواز داد اندر آن شوزش دلم الهام يافت * زان شنيدن جان من آرام يافت باز رفتم سوى عبد المطّلب * شوهرم خوش‌دل دويد اندر عَقِب گفتمش كاى مير آن فرزند كو * تا به صد دل آيم اندر بند او گفت خوش‌دل مىبرى گفتم بلى * گوش من نشنيد بانگ احولى پور هاشم كرد سجده در زمان * كه خدايا دار پورم « 1 » در امان مهربان كن دايه بر فرزند من * كه بدارد همچو من دلبند من بعد از آن ما را به خانهء خويش برد * كرد در پيمان ما صافى و دُرد آمنه ديدم رخش چون ماهتاب * واله و حيران قرص آفتاب ماه و خور بودند محو يكدگر * جان من چون ذرّه شد بىپا و سر هركه آن رو ديد و سرگردان نشد * نيست گشت و و اصل جانان نشد خونم اندر رگ بجوشيد آن زمان * شد مبدّل خون به شير و شد روان در كنار خود گرفتم درّ پاك * همچو روحش ديدم و خود همچو خاك در كنارم شير جست آن شيرخو * شيردان راستم بگرفت او ميل سوى چپ نكرد آن راست‌گو * چونكه خورد از راست شير آن ماه‌رو خواستم تا روش آرم سوى چپ * تا برم فيض و بگويم شكر رب سوى پستان چپم ميلى نكرد * باز سوى راست گشت و شير خورد در چنان حالت عدالت وانمود * چشم عدلش حق در آن ساعت گشود
هامش
( 1 ) . س : طفلم .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 191 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى