تو قبولش كن كه يا بى سود ازو * كه نبينى تو شرار و دود ازو
گفتمش من مشورت با شو كنم * بعد از آن اين گفتوگو يكسو كنم
گفت دايه چون به شوهر گفتم اين * شوهرم شد خرّم و گلگونجبين
گفت رو زوتر كه نستاند كسى * كانتظار اين كشيدستى بسى
يك حسودى گفت هيهات آن زمان * جمع كردهستند طفل منعمان
آن يتيم بينوا را ديدهاند * نى چو تو بىعقل و هوش و ديدهاند
جان من چون عود در آتش فتاد * كان حسودك همچو سگ آواز داد
اندر آن شوزش دلم الهام يافت * زان شنيدن جان من آرام يافت
باز رفتم سوى عبد المطّلب * شوهرم خوشدل دويد اندر عَقِب
گفتمش كاى مير آن فرزند كو * تا به صد دل آيم اندر بند او
گفت خوشدل مىبرى گفتم بلى * گوش من نشنيد بانگ احولى
پور هاشم كرد سجده در زمان * كه خدايا دار پورم « 1 » در امان
مهربان كن دايه بر فرزند من * كه بدارد همچو من دلبند من
بعد از آن ما را به خانهء خويش برد * كرد در پيمان ما صافى و دُرد
آمنه ديدم رخش چون ماهتاب * واله و حيران قرص آفتاب
ماه و خور بودند محو يكدگر * جان من چون ذرّه شد بىپا و سر
هركه آن رو ديد و سرگردان نشد * نيست گشت و و اصل جانان نشد
خونم اندر رگ بجوشيد آن زمان * شد مبدّل خون به شير و شد روان
در كنار خود گرفتم درّ پاك * همچو روحش ديدم و خود همچو خاك
در كنارم شير جست آن شيرخو * شيردان راستم بگرفت او
ميل سوى چپ نكرد آن راستگو * چونكه خورد از راست شير آن ماهرو
خواستم تا روش آرم سوى چپ * تا برم فيض و بگويم شكر رب
سوى پستان چپم ميلى نكرد * باز سوى راست گشت و شير خورد
در چنان حالت عدالت وانمود * چشم عدلش حق در آن ساعت گشود
هامش
( 1 ) . س : طفلم .