تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
مىشنيدم اين نداهاى غريب * گاه‌گاه از دور و گهگاه از قريب گفتمى با شوهر خود كاى رفيق * هيچ مىدانى كه من هستم غريق لحظه‌لحظه گوش من آواز غيب * بشنود بىشبهه و بىشكّ و ريب راه در گوش تو دارد اين صدا * كه همىآيد چو برق اندر هوا گفت نى گوشم ازين آيت كر است * ليك اين واگفتنت سوزآور است نيستم منكر كه تو هستى سميع * نيست از آزادگان اين سرّ بديع چون چنين است ازچه‌رو پس مىرويم * خر برانيم و به بالاتر خزيم صف‌نشين گرديم و فخر آريم زود * تا به كى نوشيم در دهليز دود گفت با شوهر ، حليمه كاى انيس * ما شديم آگه ز جور هر خسيس از خسيسان اين بصارت يافتيم * هم ز خون دل طهارت يافتيم در غريبى پيش رفتن بس خطاست * كى شود گم هركه او اندر فقاست راهداران‌اند در پيش طريق * مىبپرسند از غنيمت وز رفيق كه چه دارى و كه همراه تو بود * پيش آنها راستى بتوان نمود موبه‌مو احوال راه و رهروان * بازپرسند از امير كاروان در عقب باشيم پس بهتر بود * تا كه امر و نهيمان كمتر بود باز ديدم مرد خوب هوشمند * كه ندا زد بر سر كوه بلند كاى حليمه پيش رو واپس مايست * پس فتادن اين زمان كار تو نيست كز تو ويران‌تر كسى در دهر نيست * گنج در ويرانه دارد جاى ايست چون شنيدم اين نداى بس صريح * پاى اشكستهء خرم شد خوش صحيح چون دو فرسنگى كعبه رو نمود * آمدند آن كاروان آنجا فرود در زمان شد جسم من مست و گران * كه پياپى باده مىخوردم نهان چون نهادم سر به خاك راه دوست * گشت جان خسته‌ام آگاه دوست يك درختى باز ديدم خوب و سبز « 1 » * بر سر من رسته بُد آزاد و كبز شاخه‌هاى آن درخت پرثمار * سايه‌اش بُد بر يمين و بر يسار
هامش
( 1 ) . سبز و خوب .