هم ازل هم خواست گر دارى بصر * در نفوس پير بين اى بىخبر
ابتدا و انتها در سرّ اوست * زانكه او فانى شده فىالجمله هوست
زين سبب فرمود آن موزون كلام * كه در آن صحرا كه بودم چون غلام
گه شبان گلّهء دايه بُدم * گاه چون خور گاه چون سايه بُدم
دو نفر بس بافر و جامه سفيد * آمدند و من بلرزيدم چو بيد
طشت زرّين داشتند آن هر دو مرد * صافىام كردند در يك آبخورد
پارهاى خون غليظ بس سياه * از دلم بيرون كشيد آن مرد راه
وان دگر برف آب آورد و نشست * باز هم بستند خوش چالاك و چست
هستى و مستى من آن خادمان * خوش جدا كردند و بردند آن زمان
چون منى من نماند اى ياوران * مسكنت آمد چو كوه بىنشان
جان من زان مسكنت تسكين بيافت * مهر خلقم آن زمان روشن بتافت
بعد از آن نور نبى زور ولى * كه مرا بودند آن دم صيقلى
چون بديدندم كه هستم باوفا * در ميادين جفا و اندر بلا
آن يكى با آن يك ديگر بگفت * كه ببايد وزن كرد اين گنج مفت
تا شود پيدا تحمّلهاى او * تا چو گل خندان شود سيماى او
ده نفر گفتا بيار از امّتش * وزن كن با قوّت و با همّتش
آنچنان كردند و من افزون شدم * دهده افزودند و من موزون بُدم
تا ز امّت با هزارم بركشيد * جسم و جان من همىشد بر مزيد
بعد از آن گفتا كه فىالجمله امم * پيش وزن او يقين باشند كم
زانكه آنها جمله مستان وىاند * همچو قوم موسى و عيسى نىاند
جان نثار خاك پاى اين كنند * همسرى كى با لواى اين كنند
روى اين ناديده ايمان آورند * طاعتش چون گنج پنهان آورند
وجه ديگر آنكه اين شاه جهان * بار امّت جمله بردارد به جان
زين سبب در كفّه اين شه شد گران * بار كش تا وزن يا بى اى فلان
وجه ديگر آنكه بس مسكين بود * جان مسكين سخت با تمكين بود
شاخهها از بادها جنبان شوند * يك دمى گريان دمى خندان شوند
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 186
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٨٦