تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
هم ازل هم خواست گر دارى بصر * در نفوس پير بين اى بىخبر ابتدا و انتها در سرّ اوست * زانكه او فانى شده فىالجمله هوست زين سبب فرمود آن موزون كلام * كه در آن صحرا كه بودم چون غلام گه شبان گلّهء دايه بُدم * گاه چون خور گاه چون سايه بُدم دو نفر بس بافر و جامه سفيد * آمدند و من بلرزيدم چو بيد طشت زرّين داشتند آن هر دو مرد * صافىام كردند در يك آبخورد پاره‌اى خون غليظ بس سياه * از دلم بيرون كشيد آن مرد راه وان دگر برف آب آورد و نشست * باز هم بستند خوش چالاك و چست هستى و مستى من آن خادمان * خوش جدا كردند و بردند آن زمان چون منى من نماند اى ياوران * مسكنت آمد چو كوه بىنشان جان من زان مسكنت تسكين بيافت * مهر خلقم آن زمان روشن بتافت بعد از آن نور نبى زور ولى * كه مرا بودند آن دم صيقلى چون بديدندم كه هستم باوفا * در ميادين جفا و اندر بلا آن يكى با آن يك ديگر بگفت * كه ببايد وزن كرد اين گنج مفت تا شود پيدا تحمّلهاى او * تا چو گل خندان شود سيماى او ده نفر گفتا بيار از امّتش * وزن كن با قوّت و با همّتش آن‌چنان كردند و من افزون شدم * ده‌ده افزودند و من موزون بُدم تا ز امّت با هزارم بركشيد * جسم و جان من همىشد بر مزيد بعد از آن گفتا كه فىالجمله امم * پيش وزن او يقين باشند كم زانكه آنها جمله مستان وىاند * همچو قوم موسى و عيسى نىاند جان نثار خاك پاى اين كنند * همسرى كى با لواى اين كنند روى اين ناديده ايمان آورند * طاعتش چون گنج پنهان آورند وجه ديگر آنكه اين شاه جهان * بار امّت جمله بردارد به جان زين سبب در كفّه اين شه شد گران * بار كش تا وزن يا بى اى فلان وجه ديگر آنكه بس مسكين بود * جان مسكين سخت با تمكين بود شاخه‌ها از بادها جنبان شوند * يك دمى گريان دمى خندان شوند
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 186 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى