چون غريبان در بيابان آن گروه * بىنشان و بىگمان و بىشكوه
پيش از آنكه امر يابند از إله * كسب مىكردند و مىديدند راه
آن عملهاى نكوشان شد دليل * كه نبُد اندر ميانشان جبرئيل
دايهء مهر و محبّت داشتند * تخم نيكو بهر خود مىكاشتند
آن عمل شد چون كُلند آبدار * كوه غفلت از عمل شد چون غبار
سوز مهر آمد دريد آن پردهشان * سوى ملك حق شدند آن سروران
حق تعالى كرد آنها را وزير * تاج عزّتشان نهان داد و سرير
چون در اين ظلمات پرنقشونگار * دل بننهادند و مىبستند بار
حق نشان و مُهر مِهر خويشتن * داد با اين قوم بىخان و وطن « 1 »
نامهء امر رسالتشان بداد * قوّت و زورِ عدالتشان بداد
از براى بردن افتادگان * آمدند اندر ميان جاهلان
تا كه مشتاقان بىكسب و هنر * دور گردانند از اهل سقر
تا جدا سازند گل از خار بن * كين دو باهم شد پديد از امر كن
گر نباشند اين رسولان لطيف * بس ظريفى كه شود خوار و كثيف
كسب بىامر صور اى راهجو * گر كنند اهل محبّت نيكبو
ور مقلّد كسب بىاستا كند * عاقبت رو جانب دنيا كند
پُرمهان نزديك قطبيّت رسند * همچو شيطان در چَهِ هستى فتند
اين رسالت همچو چشمهء آب دان * كه همىزايد ز بحر جان جان
رهگذارش شيب كوه غفلت است * زان سبب فاروق كفر و ملت است
پس نظر بود اوّل و آنگه عمل * از عمل شد فاش علم بىخلل « 2 »
هان مرو زنهار در كوى قياس * تا كه گردد عقل و علمت حقشناس
تا نگردى گول غولان اى پسر * باقى اين با تو گويم در نظر
غايبان را بيش ازين درخورد نيست * رحم غيبى بهر هر رخ زرد نيست
كوه غفلت را ز ره بردار زود * تا نمانى روسيه مانند دود
هامش
( 1 ) . س : بىخان وطن .
( 2 ) . س : بىعلم و خال .