كردهاند از روى عزّت اين سؤال * كاى خبير ماضى و اى كان حال
بازگو از مبدأ خود راز چند * تا به رقص آيند اين دمساز چند
گفت آن شيرينكلام خوبرو * با كرشمه و غمزه با صد خلق و خو
كه در آن دم كه خليل نورناك * با مسيحا كو نبُد جز نور پاك
آن دعا كرد و بشارت داد اين * ابتداى بود من اين بود اين
آن ببست و اين بديد اى دوستان * همچو آب و باد اندر بوستان
نور سوزان خليل اللّه بود * كه به وقت زادنم بُصرى نمود
مژدهء عيسى گواه حال شد * گفتن او صورت اقبال شد
مبدئى كه لايق گوش و زبانست * كه عيان است و گذارش در بيانست
اى عزيزان بيش از اين نتوان نمود * ليك بهر سوز دل بتوان فزود
صد هزاران ابتدا و انتهاست * در طريق هركه مشغول خداست
هر صباحى ابتداى حالتى است * هر مسا از بهر نقش و آلتى است
بلكه هردم كه همىزايد ز ما * ابتدايى دارد و هم انتها
ليك باهم صحبت افزايد مقام * اينچنين است و چنين بوده مدام
كاين اثرها جمله از همصحبت است * يار نيكو جان جان دولت است
اين فصاحت كه حيات آب خداست * كه دم و دمساز و هم روح شماست
شيوهء اين از بنى سعد است و بس * مبدأ شهد از شكوفه است و مگس
لفظ ترك و لفظ هندو كن قياس * فرقشان بيش است از حيوان و ناس
بسته راه جمله گفتار عرب * زانكه هست اندر فصاحت بس عجب
در عرب قوم بنى سعد اى گروه * بردهاند از ديگران گوى شكوه
من ازيشان خوردهام شير حلال * زان زبانها گشت پيشم جمله لال
گر نجنبانى زبان در پيش پير * شد حلالت تربيتهاى چو شير
ور دلت باشد موافق با زبان * جان تو كاشف شود اندر زمان
ور بجنبانى زبان كافر شوى * گر هزارت فضل باشد اى غوى
چون سخن در باب مبدأ مىرود * گر ندرّم پرده اينجا بد بود
تا نيارى بر زبان نام ازل * هم نبينى صورت علم و عمل
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٨٥