تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
كرده‌اند از روى عزّت اين سؤال * كاى خبير ماضى و اى كان حال بازگو از مبدأ خود راز چند * تا به رقص آيند اين دمساز چند گفت آن شيرين‌كلام خوب‌رو * با كرشمه و غمزه با صد خلق و خو كه در آن دم كه خليل نورناك * با مسيحا كو نبُد جز نور پاك آن دعا كرد و بشارت داد اين * ابتداى بود من اين بود اين آن ببست و اين بديد اى دوستان * همچو آب و باد اندر بوستان نور سوزان خليل اللّه بود * كه به وقت زادنم بُصرى نمود مژدهء عيسى گواه حال شد * گفتن او صورت اقبال شد مبدئى كه لايق گوش و زبانست * كه عيان است و گذارش در بيانست اى عزيزان بيش از اين نتوان نمود * ليك بهر سوز دل بتوان فزود صد هزاران ابتدا و انتهاست * در طريق هركه مشغول خداست هر صباحى ابتداى حالتى است * هر مسا از بهر نقش و آلتى است بلكه هردم كه همىزايد ز ما * ابتدايى دارد و هم انتها ليك باهم صحبت افزايد مقام * اين‌چنين است و چنين بوده مدام كاين اثرها جمله از هم‌صحبت است * يار نيكو جان جان دولت است اين فصاحت كه حيات آب خداست * كه دم و دمساز و هم روح شماست شيوهء اين از بنى سعد است و بس * مبدأ شهد از شكوفه است و مگس لفظ ترك و لفظ هندو كن قياس * فرقشان بيش است از حيوان و ناس بسته راه جمله گفتار عرب * زانكه هست اندر فصاحت بس عجب در عرب قوم بنى سعد اى گروه * برده‌اند از ديگران گوى شكوه من ازيشان خورده‌ام شير حلال * زان زبانها گشت پيشم جمله لال گر نجنبانى زبان در پيش پير * شد حلالت تربيتهاى چو شير ور دلت باشد موافق با زبان * جان تو كاشف شود اندر زمان ور بجنبانى زبان كافر شوى * گر هزارت فضل باشد اى غوى چون سخن در باب مبدأ مىرود * گر ندرّم پرده اينجا بد بود تا نيارى بر زبان نام ازل * هم نبينى صورت علم و عمل