ور نتانى كوه را سوراخ كرد * خوشقدم نه در ره مردان مرد
تا ز بند جهل خود گردى رها * تا كنى در صفّ خاص الخاص جا
هركه او درماند اندر يك مقام * تو جمادش خوان نه حيوان و نه عام
هر زمان پس دايهاى بايد ترا * تا رود در پيش و گويد بر ترا
تا كه جانت پيرو احمد شود * همّتت در عالم بىحد رسد
دايهء احمد در اوّل نور بُد * تا كه نورش در جهان مشهور شد
دايهء ثانيش بُد عقل معاد * اين دو دايه صورتش كرد اوستاد
بعد از آن حق دايهء مهر بلند * در درون آدم و حوّا فكند
آن محبّت شد انيس نور و عقل * تا ز عبد اللّه كرد آن شاه نقل
آمنه شد باز دايهء مهربان * تا به دو شد جمع نور و جسم و جان
ديگرش حلم حليمه يار شد * تا ز حسن خلق برخوردار شد
چون درآمد نوبت جذب جهان * شد حليمه عاجز و بس ناتوان
پيش مادر برد آنگه دايهاش * زانكه بُد لرزان ز وهم سايهاش
آمنه گفتا كه دى آن زارىات * از چه بود و چيست اين بيزارىات
دى گريبان مىدريدى زار و مست * جام دُرد دردت آيا كه شكست
دايه احوال محمّد بازگفت * داستان آخر و آغاز گفت
آمنه گفتا كه جن با اين پسر * ره ندارد اى حليمهء بىخبر
شأن اين فرزند عالىتر از آنست * كه نمودارش به عالم در عيانست
آنچه من ديدم از آن دُرّ ثمين * آسمان گر بشنود گردد زمين
گر زمين اين بشنود لرزان شود * جان اگر اين بشنود بىجان شود
كوه اگر آگه شود از راز من * نيست گردد ، نيست در آواز من
آنچه من گويم همان گويد يقين * فكر انس و جن مكن در پيش اين
ذكر قصر شام و نور روى پور * يكبهيك با دايه گفت آن كان نور
راه خود بسپرد دايه و بازگشت * قدر وسع خويش صاحبراز گشت
پور اسحاق اينچنين سنجيده است * نقلهايى كز ورق برچيده است
گفت بعضى از نديمان حبيب * همچو بيماران به درگاه طبيب
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 184
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٨٤