تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
ور نتانى كوه را سوراخ كرد * خوش‌قدم نه در ره مردان مرد تا ز بند جهل خود گردى رها * تا كنى در صفّ خاص الخاص جا هركه او درماند اندر يك مقام * تو جمادش خوان نه حيوان و نه عام هر زمان پس دايه‌اى بايد ترا * تا رود در پيش و گويد بر ترا تا كه جانت پيرو احمد شود * همّتت در عالم بىحد رسد دايهء احمد در اوّل نور بُد * تا كه نورش در جهان مشهور شد دايهء ثانيش بُد عقل معاد * اين دو دايه صورتش كرد اوستاد بعد از آن حق دايهء مهر بلند * در درون آدم و حوّا فكند آن محبّت شد انيس نور و عقل * تا ز عبد اللّه كرد آن شاه نقل آمنه شد باز دايهء مهربان * تا به دو شد جمع نور و جسم و جان ديگرش حلم حليمه يار شد * تا ز حسن خلق برخوردار شد چون درآمد نوبت جذب جهان * شد حليمه عاجز و بس ناتوان پيش مادر برد آنگه دايه‌اش * زانكه بُد لرزان ز وهم سايه‌اش آمنه گفتا كه دى آن زارىات * از چه بود و چيست اين بيزارىات دى گريبان مىدريدى زار و مست * جام دُرد دردت آيا كه شكست دايه احوال محمّد بازگفت * داستان آخر و آغاز گفت آمنه گفتا كه جن با اين پسر * ره ندارد اى حليمهء بىخبر شأن اين فرزند عالىتر از آنست * كه نمودارش به عالم در عيانست آنچه من ديدم از آن دُرّ ثمين * آسمان گر بشنود گردد زمين گر زمين اين بشنود لرزان شود * جان اگر اين بشنود بىجان شود كوه اگر آگه شود از راز من * نيست گردد ، نيست در آواز من آنچه من گويم همان گويد يقين * فكر انس و جن مكن در پيش اين ذكر قصر شام و نور روى پور * يك‌به‌يك با دايه گفت آن كان نور راه خود بسپرد دايه و بازگشت * قدر وسع خويش صاحب‌راز گشت پور اسحاق اين‌چنين سنجيده است * نقلهايى كز ورق برچيده است گفت بعضى از نديمان حبيب * همچو بيماران به درگاه طبيب