گفت دو شخص لطيف خوبرو * رنگ سرخ و جامه اسفيد و نكو
همچو گل خندان و چون نرگس سليم * همره ايشان نديدم خوف و بيم
در زمان انداختندم آن دو مرد * شاد و خرّم بىملال و بىنبرد
سينهام بىتيغ ، خوش بشكافتند * آنچه مىجستند در دم يافتند
من ندانم تا چه بُد كان مفردان * مى جدا كردند از من در زمان
چون شنيد از كام احمد دايه راز * دست او بگرفت و شد در خانه باز
گفت شوهر با حليمهء بىحضور * كه بر مادر بريم اين نغز پور
كه لطيف است اين قمر همچون پرى * زود بايد برد پيش مشترى
تا كه بُد طفل و صغير و شيرجو * بهر شير ، آن شير بُد در پيش تو
شد بزرگ و ميل شيرى مىكند * در بيابانها دليرى مىكند
يا چو يوسف طعمهء گرگان شود * يا پلنگ و گرگ در دام آورد
يا كه ديوش ره زند در كوهسار * يا برآرد از دد و دام او دمار
شاه خوى است اين پسر اى بىخبر * كى نهد دايم به پيش دايه سر
اين نظر كاندر دو ابروى وى است * لايق اين بنگه لولى كى است
اين جهان بىشك مقام لوليانست * دل درو ننهد كسى كه جنس جانست
شرح جان و وصف جانان ، راز دل * ذكر نور و نقش جسم و آب و گل
بازگويم فاش پيش آور دو گوش * گر نگردد صاف اين دُردى منوش
اى اخى حق چون جهان را ساز كرد * نور خود با انبيا دمساز كرد
در شبستان جهان مانند شمع * روشنى بخشيد بهر سرّ جمع
در زمان چون آفريد اين خاكدان * كوه غفلت آفريد اندر ميان
سايهء غفلت در اين عالم فتاد * گشت تاريك اين جهان خاك و باد
ليك اندر سايهء كوه سياه * چون نبُد خورشيد خندان شد گياه
آن گياه از سايه و ميغ شبان * سركشى كردند در روى جهان
يا دوا كردند اصل و بود خويش * كور گشتند از زيان و سود خويش
انبيا آن عهد و پيمان قديم * يادشان بُد در جهان با خوف و بيم
دل در اين ويرانه ننهادند هيچ * از فراق دوست مىديدند پيچ
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٨٢