تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
گفت دو شخص لطيف خوب‌رو * رنگ سرخ و جامه اسفيد و نكو همچو گل خندان و چون نرگس سليم * همره ايشان نديدم خوف و بيم در زمان انداختندم آن دو مرد * شاد و خرّم بىملال و بىنبرد سينه‌ام بىتيغ ، خوش بشكافتند * آنچه مىجستند در دم يافتند من ندانم تا چه بُد كان مفردان * مى جدا كردند از من در زمان چون شنيد از كام احمد دايه راز * دست او بگرفت و شد در خانه باز گفت شوهر با حليمهء بىحضور * كه بر مادر بريم اين نغز پور كه لطيف است اين قمر همچون پرى * زود بايد برد پيش مشترى تا كه بُد طفل و صغير و شيرجو * بهر شير ، آن شير بُد در پيش تو شد بزرگ و ميل شيرى مىكند * در بيابانها دليرى مىكند يا چو يوسف طعمهء گرگان شود * يا پلنگ و گرگ در دام آورد يا كه ديوش ره زند در كوهسار * يا برآرد از دد و دام او دمار شاه خوى است اين پسر اى بىخبر * كى نهد دايم به پيش دايه سر اين نظر كاندر دو ابروى وى است * لايق اين بنگه لولى كى است اين جهان بىشك مقام لوليانست * دل درو ننهد كسى كه جنس جانست شرح جان و وصف جانان ، راز دل * ذكر نور و نقش جسم و آب و گل بازگويم فاش پيش آور دو گوش * گر نگردد صاف اين دُردى منوش اى اخى حق چون جهان را ساز كرد * نور خود با انبيا دمساز كرد در شبستان جهان مانند شمع * روشنى بخشيد بهر سرّ جمع در زمان چون آفريد اين خاكدان * كوه غفلت آفريد اندر ميان سايهء غفلت در اين عالم فتاد * گشت تاريك اين جهان خاك و باد ليك اندر سايهء كوه سياه * چون نبُد خورشيد خندان شد گياه آن گياه از سايه و ميغ شبان * سركشى كردند در روى جهان يا دوا كردند اصل و بود خويش * كور گشتند از زيان و سود خويش انبيا آن عهد و پيمان قديم * يادشان بُد در جهان با خوف و بيم دل در اين ويرانه ننهادند هيچ * از فراق دوست مىديدند پيچ