تو شبانى ليك دارى خوى گرگ * حيلهسازى تا برى لقمهء بزرگ
شيد و مكر و زرق پيش آوردهاى * مىخورى چيزى كه خود قى كردهاى
باش تا پرده ز رويت بردرند * مارِ فعل بددل و جانت گزند
گرگى و دارى لباس گوسفند * گرگ خواهد خوردنت اى خودپسند
يا گزين خوى شه مسكيننواز * يا ميا در صفّ پاكان در نماز
طرّه و سجّاده كرده پيشوا * با خدا تا چند سازى اين دغا
اى خدا بفرست آب صاف پاك * تا بشويم دست از اهل گزاف
كه تو پاكى و نجويى غير پاك * بهر پاكى آفريدى آب و خاك
راه ما بنما به حقّ مصطفى « 1 » * در مقامى كه بود نور و صفا
بشنويد اى دوستان مصطفى * اين روايت بهر پاكى و صفا
تا دل خود پاك گردانيد زود * تا جدا گرديد از نار و ز دود
نار ما و دود ما ، هستى ماست * صورت جاه جهان مستى ماست
اين روايت كرد دايهء مصطفى * كه چو شد با پور من آن پيشوا
در چراگه كه بُدش عادت چنين * روزى آمد پور من با صد حنين
گريه و زارى همىكرد و نفور * همچو يارى كو فتد از يار دور
گفتمش كاى جان مادر چيست حال * از براى كيست اين فرياد و قال
گفت پورم ، كان رضيع مهربان * كه مرا هست آن برادر همچو جان
دو نفر ناگه چو برق و باد سخت * آمدند اندر بر آن شاخ بخت
گوشهاى بردندش و انداختند * سينهاش چون جان من بشكافتند
چون من و شوهر شنيديم اين خبر * همچو ابروباد رفتيم اى پسر
تا به پيش آن بشير و آن نذير * تا ببينم روى آن ماه منير
چون بديدم در كنار آوردمش * مرده بودم زنده گشتم از دمش
گفتمش امروز چيزى ديگرى * نقره بودى دى « 2 » و اين دم چون زرى
بازگو احوال خود اى نوجوان * سربهسر در پيش من اى مهر جان
هامش
( 1 ) . س : مصطفى .
( 2 ) . س : دوش .