آفتاب از تاب رويش بُد كبود * ماه خود هر لحظه آوردى سجود
مشترى حيران چشمش بُد مدام * زهره از شرم دمش بستى كلام
ديدمى آن روى و مىلرزيدمى * خود نمىديدم چو رويش ديدمى
چون چنين ديد اين دل وسواسناك * گفت در صحرا بدست اين دُرّ پاك
برگرفتم پيش مادر بردمش * آن امانت باز دست اسپردمش
چون نهادم گنج اندر جاى خويش * خويش ديدم مفلس و بىدين و كيش
پس پشيمان گشتم و آزردهدل * عشق شور آورد و برجستم ز گل
گفتم اى خاتون « 1 » و بانوى قريش * ما از آن « 2 » گنج گران ديديم عيش
ما ازو بسيار نيكى ديدهايم * ما از اين گلزار گلها چيدهايم
بهر آن آوردم آن را پيش تو * تا نهد مرهم به جان ريش تو
ليك ديدم بعض خويشان از شرر * كج نگه كردند سوى اين پسر
من همىترسم ازين اى ارجمند * كه مبادا يابد از ايشان گزند
گر به من بسپارىاش بهتر بود * تا دلت دربند غم كمتر بود
عشق و همّت همرهى كردند باز * سوى خود بردم دگر آن دلنواز
هر دلى كه خوى با دلدار كرد * كى تواند لقمهاى بىيار خورد
خاصه دلجويى كه هم بالاش نيست * در دو عالم همسر و همتاش نيست
اى جمالى غريب دردمند * چند سوزى جان من همچون سپند
باز آن راعى و سرخيل جهان * ميل صحرا كرد با آن كودكان
تا بچرّانند باهم بىزبان * نيز تا گردد بديشان همزبان
رحم و شفقت هم « 3 » براى بىزبانست * چوب قهر و لعنت از بهر زبانست
گر زبان كوته كنى ، دانا شوى * چون شوى دانا ، يقين بينا شوى
چون شوى بينا ، شبان گردى شبان * پاسبان جان شوى و بلكه جان
انبيا دايم شبانى كردهاند * بهر مظلومان چه لتها خوردهاند
نى چو تو از بهر خود جنبيدهاند * كى چو تو در مزبله « 4 » چسبيدهاند
هامش
( 1 ) . س : خواتون .
( 2 ) . س : از اين .
( 3 ) . س : از .
( 4 ) . س : اندر جهان .