تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
آفتاب از تاب رويش بُد كبود * ماه خود هر لحظه آوردى سجود مشترى حيران چشمش بُد مدام * زهره از شرم دمش بستى كلام ديدمى آن روى و مىلرزيدمى * خود نمىديدم چو رويش ديدمى چون چنين ديد اين دل وسواسناك * گفت در صحرا بدست اين دُرّ پاك برگرفتم پيش مادر بردمش * آن امانت باز دست اسپردمش چون نهادم گنج اندر جاى خويش * خويش ديدم مفلس و بىدين و كيش پس پشيمان گشتم و آزرده‌دل * عشق شور آورد و برجستم ز گل گفتم اى خاتون « 1 » و بانوى قريش * ما از آن « 2 » گنج گران ديديم عيش ما ازو بسيار نيكى ديده‌ايم * ما از اين گلزار گلها چيده‌ايم بهر آن آوردم آن را پيش تو * تا نهد مرهم به جان ريش تو ليك ديدم بعض خويشان از شرر * كج نگه كردند سوى اين پسر من همىترسم ازين اى ارجمند * كه مبادا يابد از ايشان گزند گر به من بسپارىاش بهتر بود * تا دلت دربند غم كمتر بود عشق و همّت همرهى كردند باز * سوى خود بردم دگر آن دلنواز هر دلى كه خوى با دلدار كرد * كى تواند لقمه‌اى بىيار خورد خاصه دلجويى كه هم بالاش نيست * در دو عالم همسر و همتاش نيست اى جمالى غريب دردمند * چند سوزى جان من همچون سپند باز آن راعى و سرخيل جهان * ميل صحرا كرد با آن كودكان تا بچرّانند باهم بىزبان * نيز تا گردد بديشان هم‌زبان رحم و شفقت هم « 3 » براى بىزبانست * چوب قهر و لعنت از بهر زبانست گر زبان كوته كنى ، دانا شوى * چون شوى دانا ، يقين بينا شوى چون شوى بينا ، شبان گردى شبان * پاسبان جان شوى و بلكه جان انبيا دايم شبانى كرده‌اند * بهر مظلومان چه لتها خورده‌اند نى چو تو از بهر خود جنبيده‌اند * كى چو تو در مزبله « 4 » چسبيده‌اند
هامش
( 1 ) . س : خواتون . ( 2 ) . س : از اين . ( 3 ) . س : از . ( 4 ) . س : اندر جهان .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 180 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى