آنچنان لب با چنين پستان رسيد * بىشكى حلم حليمه آن بديد
هر دو اندر خواب رفتند آن زمان * در تعجّب ماندند آنگه زنان
شوهرم چون ناقه مىدوشيد خوش * شير پر ديد آمد اندر عيش و غش
سير خورديم آن شب اندر رهگذار * بازرستيم از غم قحط و شرار
چون برآمد صبح دولتيار ما * شد به سامان كار ما و بار ما
چون روان گشتيم ما سوى وطن * با مراد و بىغم و رنج و حزن
آن خرى كز ضعف در ره مىفتاد * چون به كعبه مىشدم بهر مراد
وقت رجعت از همه پيشى گرفت * كاروان زان آمدند اندر شگفت
زانكه بُد بر پشت آن خر شهسوار * شهسوار و شهريار هر ديار
سايلى پرسيد كاين خر آن خر است * كه نبودش دنب و يال و زور دست
كردهاى آيا مبدّل با خرى * كاين همىارزد بهاى استرى
تو ز ما پس بودى اوّل اى سوار * از چه شد اين مركب اكنون راهوار
در جوابش گفتم اين نى از خرست * پيشىام از زور نورى ديگرست
اين همان نقش است و هم آن پيكر است * راكبش ليكن دليل و رهبر است
قوّت مركوب من از راكب است * خدمت اين راكب من واجب است
اين همىگفتيم و خر مىرانديم * وز جنان رفتن عجب مىمانديم
تا به صحراى بنى بكر آمديم * هر يكى در جاى خود خيمه زديم
بود آن دشت و بيابان بس خراب * كه نه باران بود و نى ينبوع آب
گوسفندان ضعيف لاغرم * از پى اكرام سلطان كرم
سير مىخوردند و شيرآيين شدند * اهل موضع در تعجّب مىبُدند
گوسفندان بزرگان ديار * گرسنه و بىشير بودندى و زار
جمله با راعى همىكردند جنگ * كه ببر اين گوسفندان بىدرنگ
تا به مرعى حليمه هر صباح * تا بيابند از زمين او فلاح
برد راعى روز ديگر گلّهشان * گوسفندان سست گشتند و شبان
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٧٨