تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
آن‌چنان لب با چنين پستان رسيد * بىشكى حلم حليمه آن بديد هر دو اندر خواب رفتند آن زمان * در تعجّب ماندند آنگه زنان شوهرم چون ناقه مىدوشيد خوش * شير پر ديد آمد اندر عيش و غش سير خورديم آن شب اندر رهگذار * بازرستيم از غم قحط و شرار چون برآمد صبح دولت‌يار ما * شد به سامان كار ما و بار ما چون روان گشتيم ما سوى وطن * با مراد و بىغم و رنج و حزن آن خرى كز ضعف در ره مىفتاد * چون به كعبه مىشدم بهر مراد وقت رجعت از همه پيشى گرفت * كاروان زان آمدند اندر شگفت زانكه بُد بر پشت آن خر شهسوار * شهسوار و شهريار هر ديار سايلى پرسيد كاين خر آن خر است * كه نبودش دنب و يال و زور دست كرده‌اى آيا مبدّل با خرى * كاين همىارزد بهاى استرى تو ز ما پس بودى اوّل اى سوار * از چه شد اين مركب اكنون راهوار در جوابش گفتم اين نى از خرست * پيشىام از زور نورى ديگرست اين همان نقش است و هم آن پيكر است * راكبش ليكن دليل و رهبر است قوّت مركوب من از راكب است * خدمت اين راكب من واجب است اين همىگفتيم و خر مىرانديم * وز جنان رفتن عجب مىمانديم تا به صحراى بنى بكر آمديم * هر يكى در جاى خود خيمه زديم بود آن دشت و بيابان بس خراب * كه نه باران بود و نى ينبوع آب گوسفندان ضعيف لاغرم * از پى اكرام سلطان كرم سير مىخوردند و شيرآيين شدند * اهل موضع در تعجّب مىبُدند گوسفندان بزرگان ديار * گرسنه و بىشير بودندى و زار جمله با راعى همىكردند جنگ * كه ببر اين گوسفندان بىدرنگ تا به مرعى حليمه هر صباح * تا بيابند از زمين او فلاح برد راعى روز ديگر گلّه‌شان * گوسفندان سست گشتند و شبان
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 178 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى